کادیش برای یک کُس

نشر آفتاب منتشر کرد:‏
‏«کادیش برای یک کُس»‏
نویسنده: دیمیتری فرهولست
برگردان: کوشیار پارسی

کتاب مزبور شامل دو رمان است که دومی «هفت جمله ی آخر» نام دارد که به صورت هفت سونات اجرا شده است. رمان نخست اما «کادیش برای یک کُس» است:
این رمان حکایت زندگی کودکان است در پرورشگاه‌ها، حکایت جدا ماندن کودکان ساکن پرورشگاه‌ها است از ‏جامعه و هنجارهای آن، حکایت بری بودن کودکان پرورشگاهی است از زندگی معمول روزانه. عنوان کتاب را ‏نویسنده برای نشان دادن زندگی اندو‌ه‌بار و تاسف‌انگیر کودکانِ ساکن پرورشگاه انتخاب کرده است. راوی شاهد ‏جسد دختری است که مرده و برای خود نیز اندوهگین است. او به تازگی از همین پرورشگاه خارج شده و ‏زندگی جدیدی را در جامعه شروع کرده است.‏
سال 2009، رمان ِ نوشته‌ی دیمیتری فرهولست ِ بلژیکی برنده جایزه‌ی ادبی لیبریس شد. کتاب‌فروشی‌ها و ‏کلیسای پروتستان آن را تحریم کردند. گوینده‌ی رادیوی انجیل‌باوران (بخوان: خودخوانده شبانان) که باید خبر ‏را می‌خواند، از گفتن ِ نام ِ کتاب سر باز زد و گفت: «کتابی که نام ِ مشکلی دارد.»‏
گوته که خود در فرانکفورت شاهد کتاب سوزان بود، آن‌را با اعدام مقایسه کرده است. هاینریش هاینه به سال ‏‏1821 نوشت که آن‌جا که کتاب سوزانده می‌شود، انسان را نیز خواهند سوزاند. یک سده بعد، در رایش سوم، ‏کتاب‌سوزان عظیمی به راه افتاد که آغاز جنایت‌های پسین شد.

نسیم خاکسار در نامه‌ای به مترجم می‌نویسد:‏
در نیمه کتاب بودم که روی صفحه‌ای یادداشت کردم: کتابی برای نخواندن. و نوشتم نمی‌دانم چقدر این عنوان ‏برای این چند سطر که درباره «کادیش برای یک کس»، رمان کوتاه دیمیتری فرهولست می‌نویسم مناسب ‏است یا نه. چون دل فولاد می‌خواهد خواندن آن. کتابی است که چون یک موسیقی آرام که می‌تواند گاه با ‏شیطنت‌های موسیقی نواز لبخندی هم بر لبهایت بیاورد، اما نرم نرم که جلو می‌رود چون امواج خشمگینی ‏دیوانه‌وار چنان بر ساحل وجود تو بکوبد که تو نمی‌دانی از کجا این همه ضربه بر سر و رویت فرود می‌آید. ‏امواجی که با پاره پاره واقعیت‌های دست اول که با خود به ساحل آورده‌اند به تو می گویند: ببین بر او ، آن ‏بچه پرورشگاهی در این جهان به ظاهر رحیم چه رفته است. اگر این واقعیت‌ها را که دیمیتری در این چند ‏صفحه ترسیم کرده است هزاران بار هم شنیده باشی، تجربه مستقیم دیمیتری چنان تو را به دیوار می ‏چسیاند که باور کنی این حقایق دردآور و تکان دهنده را بار اول است که می‌شنوی. ‏
نسیم خاکسار
بریده‌ای از یک نامه

قیمت: 9 دلار آمریکا یا معادل آن ‏

برای تهیه کتاب به آدرس‌های زیر مراجعه کنید:‏
ایمیل نشر آفتاب
aftab.publication@gmail.com
سایت نشر آفتاب
www.aftab.opersian.com
سایت آمازون
https://www.amazon.com/s/ref=nb_sb_noss…
سایت چاپخانه
https://www.createspace.com/7196272‎

 

Advertisements

26/05/2017 at 10:13 بیان دیدگاه

راهب ِ با استعداد

  به من نزدیک نشو. مسیح در روز پاک، پس از برخاستن از مردگان در برابر مریم مجدلیه

فرا بارتولومئو از جزییات نمی‌گذشت. دفترهایی داشت پر از طرح با گچ سیاه و سرخ. تا اکنون نزدیک به هزار طرح از او شناخته شده‌اند. از هیچ نگارگر رنسانس این همه طرح و تمرین ِ ‹دست‌گرمی› باقی نمانده است. 400 صفحه با 505 طراحی از پس سده‌ها و سال‌ها و گذراندن سرقت و غارت رسیده است به تماشای ما. ‌فرا بارتولومئو پیش از مرگ دفترهاش را سپرد به شاگردش فرا پائولینی (Fra Paolini) که او نیز همه‌ی دارایی صومعه پیش از مرگ به سال 1547 سپرد به راهبه‌ای نگارگر. سور پلاتیلا (Suor Plautilla) نخستین زن هنرمند فلورانس در صومعه‌ی سان مارکو و نیز سانتا کاترینا است. پس از مرگ او به سال 1588، دفترهای طراحی و ابزار کارگاه به انبار صومعه سپرده شده و با گذر زمان فراموش شد. صد و پنجاه سال بعد، فرانچسکو گابوری (Francesco Gabburi) سیاست‌مدار و گردآورنده‌ی کارهای هنری گذارش افتاد به صومعه که در نزدیکی خانه‌اش بود. راهبه‌گان هیچ نمی‌دانستند از ارزش کارها و حتا برخی به عنوان کاغذ بسته‌بندی استفاده می‌کردند از آن. گابوری همه‌ی آن‌ها را خرید و در دو آلبوم جلد چرمین گرد آورد. در سده‌ی نوزدهم پادشاه هلند آن را از تاجر آلمانی ِ ساکن هارلم –هلند- خریداری کرد. سال 1940، پیش از حمله‌ی نازی‌ها به هلند، بارون بندر روتردام و یکی از بنیادگزاران موزه بویمانس و بونینگن آن را خرید و پنهان کرد.

راهب ِ با استعداد

25/04/2017 at 00:04 بیان دیدگاه

فیلم ‹بانو مکبث از ناحیه متسنسک› بر اساس داستان کوتاهی به همین نام از نیکلای لسکوفس (Nikolaj Leskovs)، چاپ ِ سال 1865؛ ترکیبی‌ست از سه شخصیت ِ ادبی: شخصیت قدرت‌طلب ِ نمایش‌نامه‌ی شکسپیر، زن ِ داستان ِ دی‌.اچ.لارنس که شور ِ کام‌خواهی با یک کارگر دارد و زن ِ جادوگر ِ اوریپید که از انتقام‌جویی فرزندان ِ خود می‌کشد. این سه زن – بانو مکبث، کنستانس چاترلی و مده‌آ – با زیرپا گذاشتن ِ مرز و اعتراض به هنجارهای مسلط به هم نزدیک‌اند. آن‌چه از دل ِ این شور برمی‌آید خطرناک است: آمیزه‌ای از عشق، سکس و خشونت.

بانو مکبث

17/04/2017 at 01:15 2 دیدگاه

ستیز با قدرت

سوءاستفاده از قدرت همیشه بوده است و همیشه هنرمندانی بوده‌اند که برخاسته و در برابرش مقاومت کرده‌اند.

موزه‌ی کبرا در نمایشگاه تازه با عنوانPlay as Protest  هیچ از گرایش آنارشیستی هنرمند ایتالیایی پنهان نگذاشته است. به عکس زندگی‌نامه‌ای که گاردین به سال 2003 و پس از مرگ او چاپ کرد و به شکل زشتی ارزش کار او به زیر کشید. کاری پیلتو (Carrie Pilto) گزینش‌گر مهمان نمایشگاه است که همراه با «اتحاد آزاد ِ آنارشیست‌ها» نشستی نیز برگزار کرد. موزه کبرا این هنرمند گزیده است تا تاکید کند بر رادیکالیسم جنبش کبرا و نزدیکی‌ش به اکنون. (عنوان نمایشگاه «بازی و اعتراض» است. در پوستر نمایشگاه آمده است: موجودات خارجی قصد زنان و کار ِ ما کرده‌اند.

Enrico Baj

04/04/2017 at 07:35 بیان دیدگاه

پرده‌ی پندار می‌باید درید

بسیار کسان پس از جنگ جهانی دوم از خود پرسیده‌اند چه شد که مردم ِ سرزمین گوته، بتهوون و کانت چنین بربریتی از خود نشان دادند؟ فکر نکنم اکنون به آن اندازه بسیار باشند کسانی که چنین بپرسند درباره‌ی شکست یا احساس ِ شکستی که در امریکا روی داده. ایالات متحده همیشه کشوری بوده است که رنگین‌نامه ارزشی بیش از والت ویتمن داشته، دلقکی چون لیبریس (Liberace) بیش از لئونارد برنشتین هوادار داشته و پدیده‌ای چون دونالد ترامپ بس بیش‌تر از مارتین لوترکینگ. نژادپرستی، کاپیتالیسم و سکسیسم از ارزش‌های سنتی جمهوری امریکا به شمار می‌آیند. این‌همه بُهت و شگفتی در رفتار رییس جمهوری تازه برای بازگرداندن ارزش‌های سنتی، در پرتو تاریخ ِ کشور بی‌هوده و ناحق می‌نماید.

برویم سراغ ادبیات ِ همان کشور.

amrika-hargez

03/03/2017 at 06:09 بیان دیدگاه

سپنتا

نشر آفتاب منتشر کرد:
سپنتا
رمان
کوشیار پارسی

2
روایت از گوشه‌ای از زندگی جوانی از نسل دوم تبعیدیان. در کشوری اروپایی زاده شده و رشد کرده. به خبرنگاری و ‏عکاسی با گرایش عکاسی از جنگ رو آورده. تنها پسر ِ زوجی‌ست که ناخواسته صاحب فرزند شده‌اند. پدر و مادرش از هم ‏جدا شده‌اند‎.‎
روایت رابطه‌ی بد این جوان نسل دوم با پدر و هم‌زمان جست و جوی گذشته‌ی پدری که سال‌ها از او فاصله گرفته است‎.‎
روایت جست و جوی هویت. هویت همه‌ی کسانی که در چند روایت در هم پیچیده نقش دارند. از نزدیکان گرفته تا معشوقه‌ی ‏پدر و خبرنگاران جنگ که از هر چیزی پلکان می‌سازند برای رسیدن به مقصود و حتا پدر بیمار راوی را نیز مصون ‏نمی‌گذارند‎.‎
راوی، بی که بداند، هویت ِ خود را می‌جوید. آن‌قدر در گذشته‌ی پدر می‌کاود تا خود می‌شود او‎.‎
نیز روایتی عاشقانه و اجتماعی با گوشه‌ی چشمی به روی‌دادهای سیاسی در دیاری که شوربختانه انسانیت نیز چون خدا ‏مرده است‎.‎
‎ ‎سپنتا، رمانی است که با نقد ِ ذهنی شخصیت‌ها و رفتارشان، به نقد ِ روی‌دادهای سیاسی در جهان ِ درگیر ِ جنگ می‌پردازد. ‏جنگ با سلاح برای قدرت و ثروت و جنگ ذهنی افراد برای بقا. هر کدام به شکلی، بی که داوری در میان باشد از سوی ‏راوی. راوی خود یکی از آن‌هاست

 

قیمت: 14 دلار آمریکا
برای خرید کتاب می‌توانید به سایت‌های زیر مراجعه کنید
بهترین و ارزان‌ترین راه تهیه کتاب ارسال ایمیل است به نشر آفتاب است. ‏‎ ‎
aftab.publicaton@gmail.com
سایت نشر آفتاب‎.‎
www.aftab.opersian.com
سایت ‏‎ Create Space ‎
www.createspace.com/6910227‎
سایت آمازون
www.amazon.com

07/02/2017 at 10:55 بیان دیدگاه

شماره 18 از دفتر: چشم‌اندازهای خوش

شماره 18 از دفتر: چشم‌اندازهای خوش                شعری از: ایلیا لئونارد فایفر  (Ilja Leonard Pfeijffer)

 

وعده‌ی شب داده بودند به من، پُر از منجوق‌

چون پولک بر پیراهن ِ درخشان ِ ستارگان،

باله‌ی نمایشی و کاغذافشانی ِ اسکناس بر صحنه.

وعده‌ی روز داده بودند به من، به سپیدی ِ آرد،

خنک چون شب، با آب ِ رایگان از آسمان، به سرمای برف.

و این شایعه پراکنده بودند که زمین ِ سرخ ِ پُر تَرَک

سبز است، که گیاه از صخره‌ها می‌روید،

که شهر می‌تواند باغی باشد پُر از گل ماهور.

وعده‌ داده بودند که با کفش چرم اصل

چون شاه‌زاده‌ای میان گاوها راه خواهم رفت

گاوانی به چربی ِ کرگدن که در چراگاه‌ها ماغ می‌کشند

تا که کسی دندان فرو کند بر گوشت ِ لُخم‌شان.

من اما نیمی‌ش را باور کردم. دیوانه که نیستم.

دنبال ِ افسانه نبودم. برای پول رفتم،

که در سفر ده‌ها بار شمردم

به همه‌ی واحدها که به فکرم می‌رسید.

می‌خواستم به مادرک‌ام ماشین رخت‌شویی هدیه بدهم،

تا انگشتان خمیده‌اش بتوانند بازی کنند

با موهای طلایی کودکی که می‌ساختم از کلوخ ِ خاک ِ ناب.

وعده‌ هم داده بودند که بی درنگ

می‌توانم حقوق‌ام را از باجه بگیرم،

همان‌جا که ساعت رولکس و ماشین روباز برای‌ام بود،

جزیی جداناشدنی از زندگی نوی من،

همان‌جا که همه چیزی به وقت است و

از اندیشه‌های کهنه با بوق و کرنا پیشی می‌گیرند.

کامیابی. این می‌خواستم. از این رو

پول دادم به عُمَر با آن وانت قراضه،

تا در زیر آن چون جیوه‌ی نامریی بگریزم

از تل‌ماسه‌های مالی سوی امیرنشین‌های آبی ِ شمال،

که برای ته سیگاری آدم می‌کشند.

پول دادم برای آب و طایر ماشین،

که بی نوشیدن ِ آب جویدم.

پول دادم تا جایی کسی پی‌ام بیاید یا که نه

تا با اندکی پول ِ بیش‌تر زمین مین‌گذاری در شب ببینم.

دیدم آن‌جا که ده مرد ِ  بی دست و پا در بیابان بر زمین نهاده شدند.

آخر عُمَر گفته بود وگرنه بالگردها خواهند رسید

برای بریدن ِ رویاها با بال‌هاشان تا بازگرداندن ِ بی بخت‌مان.

به هر راه‌بندی دیدم گور ِ بی نام ِ خود،

هر شن‌ریزه، هر ترسی، شگردی بود پوشیده تا پرداخت ِ بیش‌تر.

جان ِ سیاه‌ام می‌دانست که خواهم رسید.

باید. آن‌سو آن‌جا بود. آن‌جا بود زندگی

که می‌توانستم به مادر علیل‌ام ببخشم.

هر ماه سیصد تا می‌فرستادم.

باید بسنده باشد برای اجاره‌ی خانه‌ای به‌تر

با روشنایی واقعی و آب لوله‌کشی.

بعدها خواهم‌اش برد به دیسنی‌لند.

اما قایق از افریقا به هولیوود هم می‌رود؟ دریا.

دیدم دریا را از پس ِ ماه‌ها مردن.

سوار قایق بادی نارنجی شدم که باید پول می‌دادم براش.

پول کافی نبود برای رسیدن و تعدادمان زیاد بود.

موتور داغان خاموش شد در دریای پهناور و دبه‌ی آب‌مان خالی بود.

برای ته مانده‌ی آب دعوا کردیم.

و زیر آفتاب ِ بی‌رحم، همه‌ی سراب‌های قاره‌ای به سراغ‌ام آمد

که هر کسی در آن عادلانه به زیر باران می‌دود

زیرا آن‌جا مردم‌سالاری بخت ِ خوش آفریده.

نزدیک ِ آن‌جا رسیدم، داشتم‌ لمس‌اش می‌کردم.

وعده داده بودند آن کشور ِ آشغال و نه دریا را.

اما دریا مرا ربود از خاک.

آخر غیرقانونی‌ست که سیاه رویا ببافد.

و نیمه جان که باشی، ماهی‌گیری خواهد آمد

که در برابر ِ قانون مثل ِ مرده است.

آن‌که سیاه نجات دهد، می‌شود آدم‌پران که باید زندانی شود.

تاریخ نگاران مرا بختﹾ‌جو  می‌نامند.

کاش می‌شد که برسم به آن.

می‌خواستم باشم. دوست داشتم اجازه داشته باشم.

اما اکنون دریا می‌بینم با چشمان مُرده‌ام.

2015

 

31/01/2017 at 09:01 بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


دسته‌ها

  • Blogroll

  • Feeds