پیکاسو در هلند

%d9%be%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%b3%d9%88

روستای سخورلدام در هلند چندان شناخته نیست و ویژگی نیز ندارد، جز این‌که پابلو پیکاسو به سال 1905 چند روزی در آن گذرانده. آن‌جا دو نگاره با گواش کشید و سه دفترچه طراحی پر کرد با طرح آسبادها، بازار پنیر آلکمار، خانه‌ای قدیمی در شهر هورن و …

نمایش‌گاه کوچک اما جالبی بر پا شده در موزه شهری آلکمار هلند و در آن می‌بینیم چگونه سر و کار پیکاسو افتاده به هلند. پیکاسو در پاریس با ‹توم سخیلپیرورت› – ماجراجو و اهل سفر که خراب می‌شد سر ِ دیگران و از کیسه‌ی آنان می‌خورد و می‌نوشید – آشنا شد. ‹توم سخیلپیرورت› به سال 1904 رفته بود پاریس برای تهیه‌ی خبر و گزارش برای دو روزنامه. هم‌او به عنوان گزارش‌گر،نخستین بار به کار نگارگر هلندی ‹کیس فان دونگن (Kees van Dongen)› اشاره داشت. گزارش‌گری بهانه بود براش. بیش‌تر پرداخت به شکار ِ بیوه‌زنان پول‌دار در بالا کشیدن سهم ِ ارث‌شان –شیوه‌ی دیرینه‌ی بسیاری هلندیان در غارت سرزمین‌ها و آدم‌های دیگر. ‹توم سخیلپیرورت› اتاقکی داشت در بنای متروک کارخانه‌ای برابر ِ تپه‌ی مون‌مارت که پیکاسو در آن کارگاه داشت.

picaso-dar-holland

 

14/09/2016 at 21:16 بیان دیدگاه

نقطه صفر دان دلیلو

دان دلیلو، نویسنده‌ی هشتاد ساله‌ی امریکایی (1936) پس از ده سال، رمان تازه‌اش در باره‌ی مرگ و گزیدن زندگی را منتشر کرد: نقطه‌ صفر/ Zero K

دان دلیلو، کنار فیلیپ راث، تام وُلف و توماس پینچون (Thomas Pynchon) از مهم‌ترین نویسندگان معاصر امریکا به شمار می‌آید. این نویسنده در نوامبر سال 2015 جایزه‌ی مهم

National Book Foundation Medal for Distinguished Contribution to American Letters

را دریافت کرد.

برای نام Zero K، «نقطه صفر» گزیده‌ام، پیشنهاد یکی از دوستان «صفر مطلق» است که این نیز مناسب است.

[K مخفف کلوین (Lord Kelvin)  نماد ِ یکای اندازه‌گیری دما است بر اساس مقیاس مطلق.]

noghteh-sefr

09/09/2016 at 23:59 بیان دیدگاه

دره‌ی وهمی

https___blueprint-api-production_s3_amazonaws_com_uploads_card_image_9951_DonaldTrumpEyes

دره‌ی وهمی

 

عکسی می‌بینیم در اینترنت از دونالد ترامپ، که شکل ِ خُردی از دهان‌اش را گذاشته‌اند جای دو چشم. شوخی این‌ است که هیچ تفاوتی با اصل ِ عکس ِ بی دست‌کاری نمی‌بینی.

چشم‌های بسته درست مثل ِ دهان ِ بسته‌اش است (بسته‌بودن دهان ِ این آدم از دم‌های استثنایی روزگار است). تصویری نفرت‌انگیز از این آدم (؟) که ماه‌هاست موفق نمی‌شوم از جلوی چشم دور کنم.

تنها یک دوست می‌شناسم که دوری گزیده است از انبار اطلاعات ِ اینترنت و نفرت ِ تحسین‌انگیز و رشک‌انگیزی دارد از خبرهای رقابت نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری امریکا. باقی دوستان نظاره‌گر نمایش ِ ضد ِ ‹خانه‌ی پوشالی/ House of Cardsچرخه‌ی تله‌ویزیونی پربیننده منظورم است-‹ هستند. نه تنها خود ِ ترامپ دل به هم زن است و هرچه وابسته به این میلیاردر بی‌هوده، که همه‌ی نمایش انتخاباتی ِ پر از جنجال دل‌به‌هم‌زن است؛ مثل ِ خوردن یک کیلو نان خامه‌ای از پس ِ پُرسی پر و پیمان چلوکباب.

یکی از عکس‌های خانوادگی ترامپ بدجوری چشم‌ام را گرفته. عکسی است شبیه تندیس‌های مومی ِ موزه‌ی مادام توسو: دو پسرش اریک و دونالد ِ پسر چون دو تندیس مومی با موهای شانه کرده به پشت سر و کت و شلواری که زار می‌زند به تن؛ دخترش ایوانکا با پستان‌های درشت ِ سیلیکون ِ چسبانده به سینه؛ همسرش ملانیا که پوست صورت‌اش چند سانتی‌متر بالاتر از چهره‌ی عادی‌ش کشیده شده؛ عروس‌هاش، بلوند با کفش‌های پاشنه بلند و آماده‌ی بارورشدن چون دو ونوس! دکمه‌ی صفحه کلید را که فشار دهم می‌رسم به سلفی ِ دست‌کاری و رتوش شده‌ی جوان‌ترین دختر ترامپ –تیفانی- در اینستاگرام که انگار عروسک باربی است با مرگاخُشکی یا جمود نعشی -Rigor mortis-. دوباره که فشار دهم عکسی می‌آید از اریک و دونالد پسر با لباس شکار، ایستاده کنار ِ جسد کشته‌ی یوزپلنگ و پا گذاشته بر جسد بوفالو.

حسی پنهانی به من می‌گوید این خانواده‌ی ترامپ جعبه‌ای فلزی جای قلب دارند. دستگاه خُردی که در پنهانی‌ترین هزارتوها به دست استاد ِ رُبات ساز ِ بدجنس و ذاتی اختراع شده براشان. شکل ِ انسانی دارند، اما آن‌قدرهم به انسان شبیه نیستند. لباس پوشیدن‌شان، حرکات‌شان، حالت چهره‌شان و همه چیزشان به دره‌ی وهمی – uncanny valley– می‌ماند، بس دورتر از خیال ِ عروسک‌های واقعی، دلقک و فیلم‌های دیوید لینچ.

گفتم عروسک. آخر هفته‌ی گذشته فیلم «انومالیسا/ Anomalisa» را دیدم. فیلمی که فیلم‌نامه‌اش را چارلی کاوفمان نوشته – همان نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ی فیلم‌های «جان مالکوویچ بودن» و «اقتباس»  و کارگردان فیلم «سینکدوک نیویورک».

انومالیسا با فن stop-motion ساخته شده. هرچیزی که می‌بینی واقعن به شکل مینیاتوری ساخته شده و هر حرکتی در واقعیت از صدها تصویر با تفاوت اندک تشکیل شده است. کار طاقت‌فرسایی باید باشد ساختن‌اش: 24 تصویر در ثانیه. سازندگان این فیلم یک ساعت و نیمه می‌توانستند 48 تصویر در روز بسازند؛ یعنی دو ثانیه از فیلم. هر حرکت جزیی،  با نهایت دقت به صحنه آورده شده. خود ِ این کار را شکل ِ بزرگی از مقاومت می‌دانم.

انومالیسا درباره‌ی مایکل استون است، نویسنده‌ی کتابی درباره‌ی احترام به مشتری. از لس‌آنجلس به سینسیناتی می‌رود تا در کنفرانسی سخن‌رانی کند. این آدم بدجوری خسته کننده است. با دل‌خوری از پنجره‌ی هواپیما بیرون را می‌نگرد، با دل‌خوری می‌نشیند تو تاکسی، با دل‌خوری سیگار آتش می‌زند. پس از پنج دقیقه می‌دانی با آدم بس تنهایی طرفی که دچار بحران است.

به هتل که می‌رسد زنگ می‌زند به همسرش تا بگوید سالم رسیده است. اندکی بعد به زن محبوب سابق‌اش زنگ می‌زند که در سینسیناتی زندگی می‌کند. تازه متوجه می‌شوم چرا جهان این فیلم که به راستی خیلی ساده است، این‌همه نفس‌گیر است: همه، جز مایکل، صدا و چهره‌ی شبیه به هم دارند. دوزخ ِ مایکل به دوزخ ِ سارتر می‌ماند: دوزخی بدون ِ دیگران.

خیلی وقت بود فیلمی این همه انسانی ندیده بودم. نه از این‌که عروسک‌ها به انسان شبیه‌اند – به عکس خیلی‌هم به عروسک شبیه‌اند- بلکه از آرزوی بزرگ مایکل در جدا بودن، متفاوت بودن، دیگر بودن.

رای دهندگان به ترامپ رای می‌دهند، زیرا باور دارند او صدای دیگری دارد و چهره‌ای دیگر. باور دارند که او می‌تواند نظم حاکم را از میان بردارد (فعلن نمی‌توانم انکار کنم) و این‌که می‌تواند «نظمی نو دراندازد». تراژدی این است که ترامپ جهانی پیش چشم دارد که تفاوت‌ها از میان برداشته شده‌اند، تفاوت‌ داشتن مجازات دارد و برابری یعنی بزرگ‌ترین پیروزی. بعد هم‌این ترامپ می‌ایستد و عکس خانوادگی می‌گیرد. خانواده لبخند ِ عروسک مومی بر لب، رو به روی لنز دوربین. براشان چه فرقی می‌کند اگر واقعی نیستند؟ جهان‌شان خیلی وقت است که وجود دارد.

10 ژوئن 2016

11/06/2016 at 04:02 بیان دیدگاه

از درون ‹معما›

لباس کارم نیز: همه‌ی آن‌چه می‌نویسم، به خود می‌نویسم. چون نامه‌های پدری به پسر که گوش نمی‌دهد به پدر و جرأت هم ندارد بگوید که نمی‌تواند.

چه نمی‌تواند؟ آن ‹چه› همان ‹زندگی‌’ست.

تنهایی حفظ ات می‌کند در برابر درد و ترس. دردی که همیشه با نگاه به آینده احساس می‌کنی (آن‌جا هیچ نشان از شادی نیست) و ترس از مرگ که روز به روز بیش‌تر احساس می‌کنی به زمانی که بیندیشی هیچ نکرده‌ای تا حقانیت بدهد به زندگی‌ت.

فکر کنم فروید بسیار خطا دارد در ایده‌هاش، اما ناچارم فکر کنم به گفته‌هاش. پدرم یک‌بار از دهان‌اش پرید که‌: ‹زندگی‌م همان وقتی تمام شد که همه کاری کردم تا زنده بمانم›. درک‌اش کردم، اما به فکرم رسید: ‹پس من چی، پدر!› و منظورم این بود که یعنی من ارزش این نداشتم که براش زندگی کنی؟ خب، چندان هم نباید سخت بگیریم. حال او بدتر از من بود. درسی خوانده بود، بی‌هوده. کوشیده بود به آرمان‌هاش شکلی بدهد، بی‌هوده. جنگیده بود، بی‌هوده. زنده مانده بود – به گفته‌ی خودش- بی‌هوده. پدر شدن هم سودی نداشت.

لباسی به تن‌اش پوشانده بودند تا دیده نشود و بتواند بخزد در درون زندگی. آخر آن‌که دیده می‌شود، آسیب پذیر است.

روان‌شناس ازم پرسید: ‹بعدش رفتی سراغ دزدی؟› پدر و مادر فرستاده بودندم نزد روان‌شناس تا بدانند چه مرگ‌ام است. زمانی گزارش‌اش به دست‌ام می‌رسید تا بخوانم.

چیزی برای خودم نگه نمی‌داشتم. می‌خواستم رویای دیگران به واقعیت برسد. سفارش می‌گرفتم: صفحه گرامافون، روژ لب، لاک ناخن، نوشیدنی، تی‌شرت. همه‌چیز و هرچیزی که به دست می‌رسید. رایگان می‌بخشیدم به دیگران در برابر دوستی یا همراه بودن در گریز از تنهایی. برای سر پا ماندن گاهی باید معیار زیر پا بگذاری؛ راه ِ خلاف ِ اخلاق ِ مسلط بپیمایی؛ راه ِ دزدی برای بسیاری، راه ِ پذیرفته شدن در اجتماع است.

لازم نبود بستری‌م کنند. عادی بودم و خیال پدر و مادرم آسوده شد. اما خودم دل‌خور بودم، بدجور. می‌خواستم استثنایی باشم نه عادی، راه جدا کنم از دیگران، پرت شوم داخل دره تا نجات‌ام دهند.

زمانی جمله‌ای به ذهن‌ام رسید – شاید پس از خواندن رمانی – و یادداشت کردم. تا بتوانم در پایان داستانی به کارش برم: ‹دیده شد. نمی‌شد که دیده نشود. کش و قوسی داد به تن و رفت به خواب عمیق.›

تو دیدی، اما می‌خواستی که دیده شوی.

دیده شوی. این‌جا نه تنها رفتار پدر و مادر که نیز خود ِ ‹زندگی› دیده شد.

بخت و شادی دمی وزید بی که بدانی، چون آرزوی عشق در نمایش‌نامه‌های استریندبرگ که فرجام خوش ندارد.

همیشه به جست و جوی دوستی، زن، جمع، دار و دسته؛ همه و همه برای تاب آوردن ِ تنهایی.

بگذریم. امروز جشن تولد نوه‌ی دوست‌ام است. می‌روم تا دیگران را ببینم.

این را می‌گویم پا گذاشتن به درون ‹معما’، زیرا با همه‌ی احساس تنهایی ترس دارم از دیدن آدم‌ها در پیرامون‌ام.

دوست‌تر دارم تنها باشم، با آدم‌های بسیار در پیرامون‌ام، اما از فاصله.

 

7 ژوئن 2016 / 18 خرداد 1395

به همان کس که این‌ها با واژگان دیگر بیان کرد

08/06/2016 at 00:40 بیان دیدگاه

در گرامی داشت رضا دانشور

www.cofeniks.nl/project/een-eerbetoon-aan-rezadaneshvar

 

 

20/05/2016 at 03:37 ۱ دیدگاه

خائن را نشان کن

نگاه به رمان نیکوس کازانتزاکیس: مسیح باز مصلوب

 

روستای یونانی لیکوورسی در آناتولی قرار دارد که زمانی از یونان ِ هلنی بود و اکنون در خاک عثمانی. حدود سال 1920 است. هر هفت سال یک‌بار و به زمان عید پاک، در روستا نمایش – شبه تعزیه- تصلیب اجرا می‌شود. مسیح باز مصلوب رمان عظیم نیکوس کازانتزاکیس (1883-1957) با گردآمدن آدم‌ها، اندکی پس از عید پاک آغاز می‌شود تا پاپ گریگوریوس نقش‌ها را برای اجرای بعد تقسیم کند. مانولیوس ِ مهربان ِ چوپان ِ گوسپند، نقش مسیح را خواهد داشت. برای نقش مریم مجدلیه نیز لازم نیست زیاد جستجو شود: کاترینای جوان ِ زیبا و بیوه که روسپی ِ روستا می‌خوانندش. پتروس، یعقوب و یوحنا نیز انتخاب می‌شوند و … یهودای اسخریوتی.

یکی از جنبه‌های نوین روان‌کاوی در داستان، استوار است بر رفتار شخصیت‌ها. بازی‌گران ِ انتخاب شده می‌کوشند رفتاری شایسته‌ی نقش‌شان در پیش گیرند. مانولیوس همیشه آدم ِ پرهیزگار و درست‌کار بود، اما اکنون به عقده‌ی مسیحا دچار می‌شود. میشلیس، پسر کشاورزی پول‌دار، رفتار ِ حواری در برابر عیسا مسیح پیش می‌گیرد. پانایاتوراس ِ کله‌شق، تنها کس که مخالفت دارد با نقش ِ سپرده به او، زود تبدیل می‌شود به یهودای واقعی. خائن را نشان کن، آن‌گاه او را ساخته‌ای.

عظمت اخلاقی مسیح ِ آماتور و حواریون‌اش زمانی دیده می‌شود که گروه بزرگی پناهنده (خیالی) به روستای لیکوورسی می‌آیند. ارتش ترکیه آنان‌را از زمین‌شان رانده و به انتظار مهربانی ِ هم‌وطن-هم‌کیشان مسیحی یونانی آمده‌اند به این‌‎سو. اهالی ِ در رفاه ِ روستا ننشسته‌اند به انتظار ِ این غریبه‌گان ِ دچار بسیار بلا و کسی چه می‌داند مبتلا به بیماری‌های مُسری. پاپ گریگوریوس که خود ذات دورویی است ‹به نام خداوند› پناه‌جویان از روستا می‌راند. مانولیوس و دوستان‌اش (تقریبن) تنها روستاییان هستند که محبت به هم‌نوع را تنها در کلام نمی‌پذیرند. به پا می‌خیزند در برابر گریگوریوس و می‌پیوندند به پناه‌جویان که جمع شده‌اند در کوهی سترون و بی آب و علف.

کازانتزاکیس به شایسته‌گی و استادی شرح ِ درگیری به دست داده است. درگیری‌های درونی ِ مانولیوس که نابی ِ انسان می‌جوید، اما در هر حال انسانی است با گوشت و خون و از بد حادثه، انسانی که در نوشته‌های کازانتزاکیس احساسی حیوانی نسبت به زنان دارد. درگیری‌های خانوادگی، مثل اختلاف مانولیوس با پدر که خون‌اش به جوش آمده از این‌که پسرش همه‌ی اندوخته‌ی غذا به پناه‌جویان بخشیده است. و بیش از همه درگیری میان فقیر و غنی زمانی به اوج می‌رسد که روستاییان نمی‌پذیرند میشلیس زمین به ارث برده از پدرش را به پناهندگان ببخشد.

با رسیدن زمستان، پناهجویان ِ ساکن در کوه ِ سترون به تنگ می‌آیند از گرسنه‌گی. یک‌صدا بر این اعتقادند که ‹مسیح نه بره که شیر› هم هست و سرازیر می‌شوند به روستا تا زمین‌ها را اشغال کنند. شرح درگیری (کتاب به سال 1948 و زمان جنگ داخلی یونان نوشته شده) اندکی فاصله می‌گیرد از شکل روایت طنز کازانتزاکیس که تا این‌جای رمان حضور داشته است. درگیری پیش آمده و مانولیوس، به تحریک پاپ گریگوریوس و با شهادت دروغ پانایوتوراس و روستاییان مقصر شناخته می‌شود. با خشم بسیار او را می‌کشند.

مسیح باز مصلوب، کتابی خواندنی است. اندوه، خشم، هم‌دردی، پشیمانی و احساسات تند در هم آمیخته‌اند و با قلم استادانه‌ی کازانتزاکیس به تک تک ِ سلول‌های خواننده منتقل می‌شوند. در این رمان نیز چون رمان سرگذشت زوربای یونانی با دیدگاه فلسفی هنری برگسون آشنا می‌شویم که نیکوس کازانتزاکیس به سال 1908 در پاریس دانشجوی او بود. زندگی سرشار از دگرگونی مدام است و سختی به سده‌ها ادامه خواهد داشت. دیدگاه فراطبیعی ‹l’élan vital›  – توان ِ پویای زندگی – برای نشان دادن خود به توانایی ِ درخشان نیاز دارد. همان‌گونه که چوپان مدام از کوه بالا رفته و پایین می‌آید، مسیح نیز بی شمار بار باید زاده و مصلوب شود. در آخرین برگ پناهندگان را می‌بینیم که پیش می‌روند ‹سوی خورشید در حال ِ طلوع›. پایان، آغاز نو است و از دید کازانتزاکیس مانع، انگیزه‌ای است برای ادامه.

 

پس نوشت: رسانه‌های بی‌بخار و تا مغز استخوان ترسیده از راست افراطی ِ اروپا که درست خبر نمی‌دهند: دو هفته پیش، دو نوجوان پناهجوی افغان در هلند خودکشی کردند؛ یکی حلق‌آویز از درخت در جنگل و دیگری رگ دست‌اش را زد. ماهی پیش نوجوانی ایرانی در آلمان خودکشی کرد. ماهی‌ پیش‌تر یک عراقی خود را حلق‌آویز کرد در حیاط اردوگاه پناهجویان – زندان سابق- در هلند. و … از مترجم‌های روانه شده به یونان برای رسیدگی به وضع پناهندگان باید پرسید این اروپایی‌های مهربان چه می‌کنند با پناهجویان. روایت ِ رمان ِ مسیح باز مصلوب به واقعیت می‌پیوندد؟ حالا که سلطان عثمانی – اردوغان – هم ظهور کرده است.

08/05/2016 at 00:49 بیان دیدگاه

‹گوشت فانی است، رنگ می‌ماند’– لوسین فروید

. ‹به مرگ از پس مرگ می‌اندیشم. وقتی بمیری چه خواهد شد؟ فکر می‌کنم مرگی از پس ِ مرگ باشد. پس فایده ندارد فکر کردن به‌ش.

8

Lucian Freud

 

03/05/2016 at 09:08 بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


دسته‌ها

  • Blogroll

  • Feeds