شهر ِ اندوهگین ِ من

شهر ِ اندوه‌گین من

شعری از فدوی طوغان (1917-2003)

روزی که تماشاگر مرگ و نابودی بودیم

زمان از هستی باز ایستاد،

دریچه‌های آسمان بسته شد

شهر نفس در سینه حبس کرد.

روزی که تسلیم شد

و وحشت ِ مرداب

چهره‌اش را قربانی ِ نور کرد،

همه‌ی امید خاکستر شد،

شهر ِ من خفه شد در آن همه اندوه

با گلوی فشرده از طاعون.

همه‌ی کودکان ناپید شدند

دیگر ترانه‌ای شنیده نشد،

دیگر نه سایه‌ای و نه پژواک ِ صدایی،

اندوه عریان پیش می‌رود

در شهر ِ من با گام ِ کند.

سکوت سایه انداخته بر شهر ِ من

سکوتی به سنگینی کوه‌ها

تاریک و ترس‌ناک چون شب؛

لهیده به زیر سقوط

مرگ و شکست.

آه شهر ساکت ِ اندوه‌گین من.

16/05/2021 at 05:23 بیان دیدگاه

زندگی ِ یک‌نوا

روز دوم منع ِ آمد و شد (lockdown)، زدم بیرون. تنها البته. از راه باریکه‌ی شنی با چاله‌های پر آب باران گذشتم. باشه (دلیجه)ای دیدم نشسته بر نوک درختی بی برگ. بال‌ها یکی یکی از هم می‌گشود و نوک فرو می‌برد لای پرهای زیر بال‌، بعد دم تکان می‌داد. آرزوی نور آفتاب داشت که بی تفاوت ماند و با نزدیک شدن و ایستادن‌ام هیچ تکان نخورد. بعد پرواز کرد و اوج گرفت. اندکی جلوتر فکرم رفت سوی آن‌چه از رادیو شنیده بودم. هرگز به دستمال  توالت فکر نمی‌کنم، اکنون به صرافت افتادم که بروم و برای ذخیره بگیرم. کسی در رادیو گفته بود اگر می‌توانید از جای دیگری جز سوپرمارکت تهیه کنید، تا آن‌جا زیاد شلوغ نشود. یکی از فروشندگان فروشگاه‌های محلی بود و حرف‌اش هم منطقی به نظر می‌آمد. حالا حتا فروشگاه سیگار و روزنامه بسته است (چون فروشنده‌ی جنس‌های حیاتی نیست) و از آن تنها می‌توان بسته‌های پستی را گرفت. 

فکر کردم: بروم و کتابی برای کسی پست کنم. وقتی هم وارد بشوم، چه کسی جلوم را می‌گیرد که روزنامه‌ای هم بردارم. تصویر آقایی آمد جلوی چشم‌ام با روزنامه به زیر بغل که در برنامه اخبار، خبرنگار جلوش را گرفت و پرسید از کجا خریده است. یاد ِ اندی وارهول افتادم که گفته بود در آینده هرکسی برای پانزده دقیقه شهرت جهانی خواهد داشت. به خانه که رسیدم، رفتم سراغ فرناندو پسوآ که از همه چیز، از جمله حیات و حیاتی و شهرت نوشته است. کتاب محشری است: وقایع نگاری یک زندگی ِ گذرا. در نامه به نابغه‌ی آینده می‌خوانم: ‹شهرت شکلی از بی ادبی است. مدام پیش نظر دیگران بودن حقارت است. انسان والای واقعی به خوبی آگاه است به والا بودن خود، بدون آن‌که فکر کند دیگران او را چنین بدانند یا ندانند.› مایه‌ای برای فکر کردن. یعنی درباره‌ی نقاط کوری است که هر کسی در خود می‌آفریند؟ پسوآ تنها نویسنده، شاعر، فیلسوف نیست، روان‌درمان‌گری است که همه چیز را خوب می‌بیند.

در آن‌چه ‹اندیشه‌هایی برای نسل آینده› می‌نامد، نگاه ِ خود بر این انگاره استوار کرده که زندگی در اساس خود یک‌نوا (monotoon) است. ‹شادی را درهماهنگ کردن قابل پذیرش خود با این یک‌نوایی زندگی به دست می‌آوری. با یک‌نوا کردن ِ خود، هماهنگ شدن با آنی که، کوتاه سخن، همه‌ی زندگی است. و همه‌ی زندگی یعنی شاد بودن.› شکلی از زندگی که برای من قابل تحمل است، زیرا ‹خود سپردن به یک‌نوایی یعنی هر چیزی را از نو تجربه کردن. نگاه بورژوازی به زندگی هماهنگ است با نگاه ِ دانش، زیرا هر چیزی در واقع نو است: پیش از امروز هرگز امروزی وجود نداشته که درست مثل امروز باشد.› پسوآ اما می‌افزاید ‹بگذار روشن بگویم که انسان بورژوا حاضر نیست و نمی‌تواند این را بپذیرد. اگر به چنین شناختی برسد، دیگر شاد نخواهد بود.›

پس چه تفاوتی هست میان شاد بودن و شاد بودن؟

یلدای شما شاد باد.

20/12/2020 at 09:15 بیان دیدگاه

شکوه نور در نگاره‌ها

دیدارکننده‌ی موزه به پیرامون می‌نگرد تا نگهبان دور و برش نباشد و فوری بتواند عکسی از نگاره‌ای بگیرد. برای پیش‌گیری از نزدیک شدن آدم‌ها به هم در دوران کرونا، عکس گرفتن ممنوع شده است. رنگ‌های شاد ِ نگاره چنان جذاب‌اند که بیننده نمی‌تواند از عکس گرفتن چشم بپوشد.

20/12/2020 at 04:10 بیان دیدگاه

انتخاب

خلق وجود ندارد

جلوی خانه‌ی همسایه‌ی رو به رو که عمری در حال تعمیر خانه است، دو مرد نشسته‌اند که یک‌دیگر را خوب درک می‌کنند. تکیه داده‌اند به فرغون که دستگاه تولید برق توش گذاشته شده و دارند لقمه‌ی ناهارشان را می‌خورند که از توی کیسه پلاستیکی درآورده‌اند. درست رو به پنجره‌ی اتاق‌ام. می‌بینم که خسته‌اند. از سر و صدایی که همه‌ی صبح به راه انداخته‌اند تو خیابان، از قاطی کردن سیمان و ماسه و شاید هم از درک ِ یک‌دیگر. مرد ِ پیرتر که دستمالی سرخ به سر بسته‌ است، مشغول ِ تک‌گویی درازی درباره‌ی سیاست است؛ شرکت ِ پدرش و مرد ِ سخت‌کوش که ‹همه‌ی عمرش جون کند›. تک‌گویی انگار تمرین شده است، تکرار خیلی حرف‌ها و گاهی این‌جا و آن‌جا چیزی به آن می‌افزاید. خلاصه می‌کند: ‹گذشته‌ها این‌جوری بود: می‌تونستی نظرت رو بگی، اما حالا: لازم نیست به حرفی که می‌زنی اعتقاد هم داشته باشی.› دیگری که ده سالی جوان‌تر است، به تایید سر تکان می‌دهد و بعد خیره می‌شود به کفش‌اش. مرد پیرتر ادامه می‌دهد: ‹از نظر من اشکالی نداره. اما دیگه به من نگید می‌تونم انتخاب کنم. انتخاب دست ما نیست. هرگز نبوده. اینه زندگی.› دیگری دوباره سر تکان می‌دهد. فکر کنم او هم موافق است که زندگی این است.

مرد پیرتر لقمه‌ی دیگری از توی کیسه پلاستیک برمی‌دارد، نگاه می‌کند چی توش هست و گاز می‌زند. شانه به شانه در سکوت لقمه‌شان را می‌خورند. حرف‌های مرد پیرتر هنوز تو سر هر دو نوسان دارد. یک‌دیگر را درک می‌کنند.

من اما هر چه می‌گذرد، کم‌تر درک می‌کنم. خیلی خوب می‌شد اگر گاهی چنین نبود. زمانی باور داشتم به ‹خلایق هر چه لایق.› همه چیز روشن بود و باور داشتم به وجود ‹آدم’، درست مثل وجود ‹میوه‌ی رسیده›. زمانه‌ای که گاه با حسرت به‌ش فکر می‌کنم. اما خلق وجود ندارد. من حتا کسی نمی‌شناسم که خلق را دیده باشد. یا خود عضوی از آن باشد. خلق صاحب ِ حق رای، زمان انتخاب آزاد نیست بگزیند؛ مثل پیراهن و شلوار در فروشگاه‌ پر از جنس. با پیراهنی نه چندان دلخواه یا شلواری، یا کفشی از آن بیرون می‌زند. آن‌که می‌خواهد درک کند چرا یکی انتخاب می‌شود، نباید به انتخاب کنندگان بنگرد، بلکه تنها به آن‌چه که انتخاب شدنی بوده است. و چرا.

درست مثل شعری که چندی پیش خواندم از ‹ایگه فوپماYge Foppema ‹ شاعر هلندی، نوشته شده در سال‌ پس از جنگ جهانی دوم -1945-. این شعر تاریخ مصرف ندارد.

مرد جوان از مرد پیر می‌پرسد: ‹چی داشتی تو نون‌ا‌ت؟ پنیر یا کالباس؟› مرد پیر که آخرین لقمه به دهان برده، متفکرانه به روبه‌رو می‌نگرد، می‌جود و می‌بلعد: ‹کالباس.›  

رهبری تازه

مغرور ایستاده برعرشه چونان ناخدایی آزموده،

با حمایل زربفت، کلاه و غیره.

پیش‌تر قایق ِ خرد در اسکله می‌راند،

ناخشنود، پُر از شکایت

علیه برنامه‌ی آنان که بالاسرش بودند؛

اکنون نمی‌داند چه باید بگوید،

سکان می‌چرخاند و سلطه دارد بر تک‌بازو و زنجیر ِ سکان،

و دستور می‌دهد با اشارات.

غریب این‌که که کشتی دور هم می‌زند.

خلق می‌کوشد تا براند با سرعت،

اما هیچ کسی باور ندارد به دوام.

تنها او تردید ندارد به قدرت‌اش:

تا زمانی که خدا یاری کند،

او باور خواهد داشت و خواهد راند.

از مجموعه شعر: خط میخی (Spijkerschrift)، انتشارات De Bezige Bij، آمستردام 1945

24/11/2020 at 04:58 بیان دیدگاه

اندوه ِ سرسخت

14/11/2020 at 10:40 بیان دیدگاه

نابودی انسان‌ها به دست چند ملیتی‌ها

25/10/2020 at 06:11 بیان دیدگاه

راحله (داستان کوتاه)

منتشر شده در سایت ادبی بانگ

به نشانی زیر:

15/10/2020 at 21:06 بیان دیدگاه

صدای شفاف شاعر

منتشر شده در سایت اخبار روز

12/10/2020 at 07:55 بیان دیدگاه

بیدار شدن در جنگل

12/10/2020 at 01:08 بیان دیدگاه

تاریخ، یادواره و اخلاق

نوشته شده در سایت اخبار روز

17/09/2020 at 21:21 بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


دسته‌ها

  • Blogroll

  • خوراک‌ها