قانون سودا

08/04/2016 at 09:09 بیان دیدگاه

نگاهی کوتاه به: کی ما را داد به باخت؟

فرهاد کشوری

چاپ اول 1384، انتشارات نیلوفر، تهران

داستان ِ بلند – نوول- ‹کی ما را داد به باخت؟› هزارتویی است از روایت‌ها. در این هزارتو راوی به جست‌ و جوی سرگذشت است؛ سرگذشت ِ خود و دیگران. سر به چپ بچرخاند، مادر بزرگ یا پدرش را می‌بیند، به راست که بچرخد، خود می‌بیند گرفتار ِ انبوه ِ بدبیاری‌ها. جهان ِ جوانی ِ از دست رفته‌ که یادآوری‌ش هم دردناک است. فرهاد کشوری شرح ِ شاعرانه‌ای به دست می‌دهد با احساس قوی طنز و تراژیک. او نویسنده‌ای‌ست همدل با شخصیت‌هاش و می‌تواند خود جای دیگری – هر کس – بگذارد. این ویژه‌گی است که زمان گذر از هزارتو به زیر پوست شخصیت می‌کشاندت.

راوی از گذشته به اکنون می‌آید و چرخ می‌زند باز به گذشته تا هویت بگیرد. هویتی که از او ستانده شده است. در نگاه نخست شاید آشفته به نظر آید، اما زود می‌فهمی چه دارد می‌کند و رشته‌ی داستان خوب به دست‌ات می‌آید و می‌روی به درون داستانی خوب، زیبا و به ویژه نو و اصیل که حتا دمی به خستگی نمی‌افتی و کلافه نمی‌شوی. زمان و زمانه را چون نگه‌دارنده‌ی ایده‌آل موزه در قاب زیبایی می‌گذارد به تماشا.

‹کی ما را داد به باخت؟› تک‌گویی ِ مردی است نشسته در برابر ِ تصویر پسر.این تک‌گویی اما تک است و خاص ِ  راوی. جایی در داستان می‌خوانیم:

‹… حال و احوال کردم و نشستم و حکایت اومدنم به دز را تعریف کردم. پیرمردی که ریش بلند سفیدی داشت و از همه پیرتر بود، نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود. گفت: «با طعم و مزه تعریف کن. این که نشد تعریف. افتادن دنبالت؟»‹ صفحه 16

در این تک‌گویی که با طعم و مزه روایت شده، سرعت غریبی وجود دارد. نشسته‌ای داری می‌خوانی یا گوش می‌دهی و راوی از این شاخه به آن شاخه می‌پرد تا همه چیز بگوید و هیچ جا نگذارد. و خواننده همراه راوی چرخ می‌زند میان هزارتوی پر از خشونت و صخره‌وار زندگی ِ آدمی که انباشته است از درد. احساس ِ بودن در قفس ِ نفس‌گیر و انتظار لحظه‌ی آزادی. آزادی از آن‌چه در درون داری. دم ِ رهایی که برسد، زندگی سرعت بیش‌تری می‌گیرد، اما رهایی در کار نیست. از دامی به دام‌چاله‌ی دیگر. رها شده به درون ِ قفسی بس بزرگ‌تر تا از سرعت ِ زندگی کاسته شود. همه‌ چیز انگار وهم بوده است.

آدمی که دوست  دارد باشد، می‌خواهد باشد؛ باز می‌نگرد آن‌چه را که بر او گذشته و می‌بیند و احساس می‌کند هیچ دمی نیست که زندگی واقعی‌ش آغاز شود. ادبیات، تخیل است و زندگی واقعی هیچ شباهت به شخصیت‌های رمان ندارد. شخصیت‌هایی که بسیار تجربه می‌کنند تا معنایی بدهند به شکل‌گرفتن شخصیت‌ و فردیت‌شان.

شاید طنز باشد که رمانی بنویسی و بگذاری شخصیت/راوی رویای ِ زندگی داشته باشد با همه‌ی واهمه‌هاش.

سرگذشت انسان اطمینان خاطری است که بر نقطه‌ی فراموشی و ناتمامی یادواره‌ها ایستاده است. چه‌قدر می‌نشینیم و خاطره می‌گوییم؟ چه‌قدر هربار دست می‌بریم در آن و کوتاه و بلندش می‌کنیم؟ صیقل‌اش می‌دهیم؟ هرگز هم به آن‌که خواسته‌ایم و می‌خواهیم بگوییم، نمی‌رسیم.

 

 

Advertisements

Entry filed under: جستار در ادبیات.

بوسه آشتی ِ تن‌کام‌خواهانه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


گاه‌شمار

آوریل 2016
د س چ پ ج ش ی
« مارس   مهٔ »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

Most Recent Posts


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: