از درون ‹معما›

08/06/2016 at 00:40 بیان دیدگاه

لباس کارم نیز: همه‌ی آن‌چه می‌نویسم، به خود می‌نویسم. چون نامه‌های پدری به پسر که گوش نمی‌دهد به پدر و جرأت هم ندارد بگوید که نمی‌تواند.

چه نمی‌تواند؟ آن ‹چه› همان ‹زندگی‌’ست.

تنهایی حفظ ات می‌کند در برابر درد و ترس. دردی که همیشه با نگاه به آینده احساس می‌کنی (آن‌جا هیچ نشان از شادی نیست) و ترس از مرگ که روز به روز بیش‌تر احساس می‌کنی به زمانی که بیندیشی هیچ نکرده‌ای تا حقانیت بدهد به زندگی‌ت.

فکر کنم فروید بسیار خطا دارد در ایده‌هاش، اما ناچارم فکر کنم به گفته‌هاش. پدرم یک‌بار از دهان‌اش پرید که‌: ‹زندگی‌م همان وقتی تمام شد که همه کاری کردم تا زنده بمانم›. درک‌اش کردم، اما به فکرم رسید: ‹پس من چی، پدر!› و منظورم این بود که یعنی من ارزش این نداشتم که براش زندگی کنی؟ خب، چندان هم نباید سخت بگیریم. حال او بدتر از من بود. درسی خوانده بود، بی‌هوده. کوشیده بود به آرمان‌هاش شکلی بدهد، بی‌هوده. جنگیده بود، بی‌هوده. زنده مانده بود – به گفته‌ی خودش- بی‌هوده. پدر شدن هم سودی نداشت.

لباسی به تن‌اش پوشانده بودند تا دیده نشود و بتواند بخزد در درون زندگی. آخر آن‌که دیده می‌شود، آسیب پذیر است.

روان‌شناس ازم پرسید: ‹بعدش رفتی سراغ دزدی؟› پدر و مادر فرستاده بودندم نزد روان‌شناس تا بدانند چه مرگ‌ام است. زمانی گزارش‌اش به دست‌ام می‌رسید تا بخوانم.

چیزی برای خودم نگه نمی‌داشتم. می‌خواستم رویای دیگران به واقعیت برسد. سفارش می‌گرفتم: صفحه گرامافون، روژ لب، لاک ناخن، نوشیدنی، تی‌شرت. همه‌چیز و هرچیزی که به دست می‌رسید. رایگان می‌بخشیدم به دیگران در برابر دوستی یا همراه بودن در گریز از تنهایی. برای سر پا ماندن گاهی باید معیار زیر پا بگذاری؛ راه ِ خلاف ِ اخلاق ِ مسلط بپیمایی؛ راه ِ دزدی برای بسیاری، راه ِ پذیرفته شدن در اجتماع است.

لازم نبود بستری‌م کنند. عادی بودم و خیال پدر و مادرم آسوده شد. اما خودم دل‌خور بودم، بدجور. می‌خواستم استثنایی باشم نه عادی، راه جدا کنم از دیگران، پرت شوم داخل دره تا نجات‌ام دهند.

زمانی جمله‌ای به ذهن‌ام رسید – شاید پس از خواندن رمانی – و یادداشت کردم. تا بتوانم در پایان داستانی به کارش برم: ‹دیده شد. نمی‌شد که دیده نشود. کش و قوسی داد به تن و رفت به خواب عمیق.›

تو دیدی، اما می‌خواستی که دیده شوی.

دیده شوی. این‌جا نه تنها رفتار پدر و مادر که نیز خود ِ ‹زندگی› دیده شد.

بخت و شادی دمی وزید بی که بدانی، چون آرزوی عشق در نمایش‌نامه‌های استریندبرگ که فرجام خوش ندارد.

همیشه به جست و جوی دوستی، زن، جمع، دار و دسته؛ همه و همه برای تاب آوردن ِ تنهایی.

بگذریم. امروز جشن تولد نوه‌ی دوست‌ام است. می‌روم تا دیگران را ببینم.

این را می‌گویم پا گذاشتن به درون ‹معما’، زیرا با همه‌ی احساس تنهایی ترس دارم از دیدن آدم‌ها در پیرامون‌ام.

دوست‌تر دارم تنها باشم، با آدم‌های بسیار در پیرامون‌ام، اما از فاصله.

 

7 ژوئن 2016 / 18 خرداد 1395

به همان کس که این‌ها با واژگان دیگر بیان کرد

Advertisements

Entry filed under: گوناگون.

در گرامی داشت رضا دانشور دره‌ی وهمی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


گاه‌شمار

ژوئن 2016
د س چ پ ج ش ی
« مهٔ   سپتامبر »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

Most Recent Posts


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: