شماره 18 از دفتر: چشم‌اندازهای خوش

31/01/2017 at 09:01 بیان دیدگاه

شماره 18 از دفتر: چشم‌اندازهای خوش                شعری از: ایلیا لئونارد فایفر  (Ilja Leonard Pfeijffer)

 

وعده‌ی شب داده بودند به من، پُر از منجوق‌

چون پولک بر پیراهن ِ درخشان ِ ستارگان،

باله‌ی نمایشی و کاغذافشانی ِ اسکناس بر صحنه.

وعده‌ی روز داده بودند به من، به سپیدی ِ آرد،

خنک چون شب، با آب ِ رایگان از آسمان، به سرمای برف.

و این شایعه پراکنده بودند که زمین ِ سرخ ِ پُر تَرَک

سبز است، که گیاه از صخره‌ها می‌روید،

که شهر می‌تواند باغی باشد پُر از گل ماهور.

وعده‌ داده بودند که با کفش چرم اصل

چون شاه‌زاده‌ای میان گاوها راه خواهم رفت

گاوانی به چربی ِ کرگدن که در چراگاه‌ها ماغ می‌کشند

تا که کسی دندان فرو کند بر گوشت ِ لُخم‌شان.

من اما نیمی‌ش را باور کردم. دیوانه که نیستم.

دنبال ِ افسانه نبودم. برای پول رفتم،

که در سفر ده‌ها بار شمردم

به همه‌ی واحدها که به فکرم می‌رسید.

می‌خواستم به مادرک‌ام ماشین رخت‌شویی هدیه بدهم،

تا انگشتان خمیده‌اش بتوانند بازی کنند

با موهای طلایی کودکی که می‌ساختم از کلوخ ِ خاک ِ ناب.

وعده‌ هم داده بودند که بی درنگ

می‌توانم حقوق‌ام را از باجه بگیرم،

همان‌جا که ساعت رولکس و ماشین روباز برای‌ام بود،

جزیی جداناشدنی از زندگی نوی من،

همان‌جا که همه چیزی به وقت است و

از اندیشه‌های کهنه با بوق و کرنا پیشی می‌گیرند.

کامیابی. این می‌خواستم. از این رو

پول دادم به عُمَر با آن وانت قراضه،

تا در زیر آن چون جیوه‌ی نامریی بگریزم

از تل‌ماسه‌های مالی سوی امیرنشین‌های آبی ِ شمال،

که برای ته سیگاری آدم می‌کشند.

پول دادم برای آب و طایر ماشین،

که بی نوشیدن ِ آب جویدم.

پول دادم تا جایی کسی پی‌ام بیاید یا که نه

تا با اندکی پول ِ بیش‌تر زمین مین‌گذاری در شب ببینم.

دیدم آن‌جا که ده مرد ِ  بی دست و پا در بیابان بر زمین نهاده شدند.

آخر عُمَر گفته بود وگرنه بالگردها خواهند رسید

برای بریدن ِ رویاها با بال‌هاشان تا بازگرداندن ِ بی بخت‌مان.

به هر راه‌بندی دیدم گور ِ بی نام ِ خود،

هر شن‌ریزه، هر ترسی، شگردی بود پوشیده تا پرداخت ِ بیش‌تر.

جان ِ سیاه‌ام می‌دانست که خواهم رسید.

باید. آن‌سو آن‌جا بود. آن‌جا بود زندگی

که می‌توانستم به مادر علیل‌ام ببخشم.

هر ماه سیصد تا می‌فرستادم.

باید بسنده باشد برای اجاره‌ی خانه‌ای به‌تر

با روشنایی واقعی و آب لوله‌کشی.

بعدها خواهم‌اش برد به دیسنی‌لند.

اما قایق از افریقا به هولیوود هم می‌رود؟ دریا.

دیدم دریا را از پس ِ ماه‌ها مردن.

سوار قایق بادی نارنجی شدم که باید پول می‌دادم براش.

پول کافی نبود برای رسیدن و تعدادمان زیاد بود.

موتور داغان خاموش شد در دریای پهناور و دبه‌ی آب‌مان خالی بود.

برای ته مانده‌ی آب دعوا کردیم.

و زیر آفتاب ِ بی‌رحم، همه‌ی سراب‌های قاره‌ای به سراغ‌ام آمد

که هر کسی در آن عادلانه به زیر باران می‌دود

زیرا آن‌جا مردم‌سالاری بخت ِ خوش آفریده.

نزدیک ِ آن‌جا رسیدم، داشتم‌ لمس‌اش می‌کردم.

وعده داده بودند آن کشور ِ آشغال و نه دریا را.

اما دریا مرا ربود از خاک.

آخر غیرقانونی‌ست که سیاه رویا ببافد.

و نیمه جان که باشی، ماهی‌گیری خواهد آمد

که در برابر ِ قانون مثل ِ مرده است.

آن‌که سیاه نجات دهد، می‌شود آدم‌پران که باید زندانی شود.

تاریخ نگاران مرا بختﹾ‌جو  می‌نامند.

کاش می‌شد که برسم به آن.

می‌خواستم باشم. دوست داشتم اجازه داشته باشم.

اما اکنون دریا می‌بینم با چشمان مُرده‌ام.

2015

 

Advertisements

Entry filed under: برگردان.

آری، ما آشوب‌گریم سپنتا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


گاه‌شمار

ژانویه 2017
د س چ پ ج ش ی
« دسامبر   فوریه »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  

Most Recent Posts


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: