Posts filed under ‘برگردان’

به رهگذر

به-رهگذر

Advertisements

22/10/2017 at 09:41 بیان دیدگاه

شماره 18 از دفتر: چشم‌اندازهای خوش

شماره 18 از دفتر: چشم‌اندازهای خوش                شعری از: ایلیا لئونارد فایفر  (Ilja Leonard Pfeijffer)

 

وعده‌ی شب داده بودند به من، پُر از منجوق‌

چون پولک بر پیراهن ِ درخشان ِ ستارگان،

باله‌ی نمایشی و کاغذافشانی ِ اسکناس بر صحنه.

وعده‌ی روز داده بودند به من، به سپیدی ِ آرد،

خنک چون شب، با آب ِ رایگان از آسمان، به سرمای برف.

و این شایعه پراکنده بودند که زمین ِ سرخ ِ پُر تَرَک

سبز است، که گیاه از صخره‌ها می‌روید،

که شهر می‌تواند باغی باشد پُر از گل ماهور.

وعده‌ داده بودند که با کفش چرم اصل

چون شاه‌زاده‌ای میان گاوها راه خواهم رفت

گاوانی به چربی ِ کرگدن که در چراگاه‌ها ماغ می‌کشند

تا که کسی دندان فرو کند بر گوشت ِ لُخم‌شان.

من اما نیمی‌ش را باور کردم. دیوانه که نیستم.

دنبال ِ افسانه نبودم. برای پول رفتم،

که در سفر ده‌ها بار شمردم

به همه‌ی واحدها که به فکرم می‌رسید.

می‌خواستم به مادرک‌ام ماشین رخت‌شویی هدیه بدهم،

تا انگشتان خمیده‌اش بتوانند بازی کنند

با موهای طلایی کودکی که می‌ساختم از کلوخ ِ خاک ِ ناب.

وعده‌ هم داده بودند که بی درنگ

می‌توانم حقوق‌ام را از باجه بگیرم،

همان‌جا که ساعت رولکس و ماشین روباز برای‌ام بود،

جزیی جداناشدنی از زندگی نوی من،

همان‌جا که همه چیزی به وقت است و

از اندیشه‌های کهنه با بوق و کرنا پیشی می‌گیرند.

کامیابی. این می‌خواستم. از این رو

پول دادم به عُمَر با آن وانت قراضه،

تا در زیر آن چون جیوه‌ی نامریی بگریزم

از تل‌ماسه‌های مالی سوی امیرنشین‌های آبی ِ شمال،

که برای ته سیگاری آدم می‌کشند.

پول دادم برای آب و طایر ماشین،

که بی نوشیدن ِ آب جویدم.

پول دادم تا جایی کسی پی‌ام بیاید یا که نه

تا با اندکی پول ِ بیش‌تر زمین مین‌گذاری در شب ببینم.

دیدم آن‌جا که ده مرد ِ  بی دست و پا در بیابان بر زمین نهاده شدند.

آخر عُمَر گفته بود وگرنه بالگردها خواهند رسید

برای بریدن ِ رویاها با بال‌هاشان تا بازگرداندن ِ بی بخت‌مان.

به هر راه‌بندی دیدم گور ِ بی نام ِ خود،

هر شن‌ریزه، هر ترسی، شگردی بود پوشیده تا پرداخت ِ بیش‌تر.

جان ِ سیاه‌ام می‌دانست که خواهم رسید.

باید. آن‌سو آن‌جا بود. آن‌جا بود زندگی

که می‌توانستم به مادر علیل‌ام ببخشم.

هر ماه سیصد تا می‌فرستادم.

باید بسنده باشد برای اجاره‌ی خانه‌ای به‌تر

با روشنایی واقعی و آب لوله‌کشی.

بعدها خواهم‌اش برد به دیسنی‌لند.

اما قایق از افریقا به هولیوود هم می‌رود؟ دریا.

دیدم دریا را از پس ِ ماه‌ها مردن.

سوار قایق بادی نارنجی شدم که باید پول می‌دادم براش.

پول کافی نبود برای رسیدن و تعدادمان زیاد بود.

موتور داغان خاموش شد در دریای پهناور و دبه‌ی آب‌مان خالی بود.

برای ته مانده‌ی آب دعوا کردیم.

و زیر آفتاب ِ بی‌رحم، همه‌ی سراب‌های قاره‌ای به سراغ‌ام آمد

که هر کسی در آن عادلانه به زیر باران می‌دود

زیرا آن‌جا مردم‌سالاری بخت ِ خوش آفریده.

نزدیک ِ آن‌جا رسیدم، داشتم‌ لمس‌اش می‌کردم.

وعده داده بودند آن کشور ِ آشغال و نه دریا را.

اما دریا مرا ربود از خاک.

آخر غیرقانونی‌ست که سیاه رویا ببافد.

و نیمه جان که باشی، ماهی‌گیری خواهد آمد

که در برابر ِ قانون مثل ِ مرده است.

آن‌که سیاه نجات دهد، می‌شود آدم‌پران که باید زندانی شود.

تاریخ نگاران مرا بختﹾ‌جو  می‌نامند.

کاش می‌شد که برسم به آن.

می‌خواستم باشم. دوست داشتم اجازه داشته باشم.

اما اکنون دریا می‌بینم با چشمان مُرده‌ام.

2015

 

31/01/2017 at 09:01 بیان دیدگاه

اکنون که جهان انتخابات را باخت

اکنون که جهان انتخابات را باخت

ایلیا لئونارد فایفر (Ilja Leonard Pfeijffer) شاعر و نویسنده‌ی هلندی از پس سرانجام انتخابات امریکا این چامه- نثر را نوشت که در روزنامه NRC  (هلند)، جمعه 11 نوامبر 2016 منتشر شد.

 

اکنون که جهان انتخابات را باخت، می‌توانی بگویی که تازه همین دم زاده شده‌ای به روزگار ِ خوش ِ غیرقابل پیش‌بینی که خوشامدی به واقعیت نیست، اما واقعیت دوست داشته می‌شود، واژگان زیبا واژگان زیبا بودند، که دست ِ بالا منجر می‌شوند به اشاره‌ای زیبا، اما هیچ کسی جرأت نداشت پا پیش بگذارد و پشت کند به چهره‌ی دروغین ِ واژگان زیبا، و آن‌گاه که اوضاع ِ همه چیزی خراب بود، و تو می‌اندیشیدی یک زمانی اندکی به‌تر خواهد شد، چون باید که بشود آخر.

بگذار امید رو بیاورد به ما، به نزدیکی ِ دوزخ.

چهره‌های خشمگین کین‌خواهی کردند از رویاهای ساختاربندی ِ پرتردیدمان.

نادانی تردیدهامان را به زیر پا لِه کرد.

زبان درازی دُم خود گاز گرفت و حق ِ نظر شد اراجیف ِ آبکی.

اکنون که مائده‌های مردم‌سالاری چون گاز ِ سمی به سنگرهامان می‌وزد،

می‌توانی یک بار شده بگویی چه دوست می‌داشته‌ای.

اصول تق و لق‌ات را می‌گذارم تو قوطی.

گوسفندواره‌گی‌ت که خود از تَه ِ دل نگزیدی،

پنهان می‌کنم به زیر زمین ِ کوارتت سازهای زهی‌ت.

و باورت به گوش دادن را جایی می‌گذارم که کسی نتواند پیداش کند.

لباس گرم بپوش، رفیق ِ من.

زمستان می‌رسد، گو که حق تو زمستان نبوده است.

ساکت باش، زیاد نیندیش، یا بیندیش بسیار به گذشته و خواهش می‌کنم از من نپرس چه می‌توانیم کرد.

چون فریادی در گلو خفه که می‌تواند جاری شود،

چون زبان ِ والا که در سراشیب می‌تواند بایستد،

چون آغوش ِ  قافیه که می‌تواند از جنگ جلو گیرد،

چون نابودی که رویا پشت می‌کند به آن،

می‌نویسم این شعر ِ مقاومت را برای تو

و رویای زمانی می‌بافم که کاری از دست‌مان برآید.

 

29/12/2016 at 09:57 بیان دیدگاه

دو شعر از شاعر نفریده، شارل بودلر

موقعیت ِ شارل بودلر (1821-1867) جهانی فاصله دارد از شرایط زندگی روزمره. بودلر شده است نماد و نمونه‌ی ‹شاعر نفریده /poète maudit ‹.  مفهوم ‹شاعر نفریده› به سال 1884 به وجود آمد که پل ورلن گزیده‌ای از شعرهای شاعران نفریده در سده‌ی نوزدهم منتشر کرد. بودلر، آرتور رمبو، تریستان کوربیر (Tristan Corbière)، ژرار د نروال (Gérard de Nerval)، استفان مالارمه و کومته لوتریامون از جمله‌ی شاعران نفریده در این گزیده بودند. شاعر نفریده، بیرون از اجتماع قرار می‌گرفت، ارزش و معیارهای بورژوازی را به سخره می‌گرفت، ویران می‌کرد قداست ِ خانه را، زیاده روی می‌کرد در گرایش‌های کام‌خواهانه، فن‌های شناخته‌ی ادبی نادیده می‌گرفت، مواد مخدر مصرف می‌کرد، به زندگی بی‌اعتنا بود و در جوانی نیز می‌مرد.

بودلر به تمامی در این شرح می‌گنجد. سرگذشت او مصرف مواد مخدر است، فقر و بدهکاری، زندگی عاشقانه‌ی پرماجرا و سخت، بیماری (سفلیس) – اما شخصیت ادبی بودلر به دلیل نوگرایی‌ش بود که شهرت یافت. انتشار دفتر ِ جنجالی ‹گل‌های رنج› (1857) گامی نو بود در شعر.

دفتر گل‌های رنج خود حکایتی دارد. چند شعر از نخستین چاپ به دلیل هرزه‌درایی ممنوع شد. ممنوعیتی که در فرانسه‌ی آزاد به سال 1949 برطرف شد. بودلر همه‌ی زندگی کوتاه‌اش روی مجموعه‌ای گذاشت که چون شعر خودش است. نسخه‌ی نهایی این دفتر دربرگیرنده‌ی 151 شعر است.

شارل بودلر

12/12/2016 at 11:53 2 دیدگاه

ماریا النا کروز وارلا ، شاعر واژگان آزاد

متولد 1953 در شهر کولون (Colón) کوبا. به سال 1989 جایزه‌ی ادبی Julian de Casal دریافت کرد اما در دهه‌ی نود سده‌ی گذشته با فیدل کاسترو اختلاف پیدا کرد. دلیل آن امضای مانیفست با نام ده روشنفکر در می 1990 بود. آن زمان دبیر سازمان حقوق بشر Criterio Alternativo بود. در مانیفست درخواست گفتمانی سراسری درباره‌ی آزادی بیان، انجمن و مهاجرت، آزادی زندانیان عقیدتی و پایان دادن به امتیازات برای اعضای حزب کمونیست شده بود. سال 1991 از اتحادیه سراسری نویسندگان و هنرمندان کوبا – که دو سال پیش به او جایزه داده بود – اخراج شد. او به مبارزه برای آزادی بیان ادامه داد. «زمانه‌ی ترس و سکوت باید به سر آید. زمان نه گفتن رسیده است». پس از آن همراه با امضاکنندگان مانیفست دستگیر شد. به اتهام شرکت در فعالیت‌ برای سرنگونی و عضویت در گروه غیرقانونی به دوسال زندان محکوم شد. سال 1993 جایزه‌ی جشنواره‌ی جهانی شعر روتردام دریافت کرد و سال 1994 اجازه‌ی خروج یافت و در مادرید سکونت گزید.

از جمله کارهاش:  Mientras la espera el agua، 1986 – Afuera está lloviendo، 1987

سال 1989 برای Hijas de Eva جایزه‌ی ملی ادبیات دریافت کرد.

در 21 نوامبر 1991 شبه نظامیان به خانه‌اش ریختند و او چند تن از دوستان و دو فرزند 16 و 11 ساله‌اش را به زندان بردند. در 27 نوامبر 1991 به دادگاه برده شد و به دو سال زندان محکوم شد. دو سال زندان را در زندان معروف Combinado del Sur گذراند.

به همان شب دستگیری‌ش، وادارش کردند یکی از دفترهای شعرش را برگ برگ از هم جدا کرده و بخورد.

maria-elena-cruz-varela

29/11/2016 at 10:42 بیان دیدگاه

سرزمین رویا

سرزمین رؤیا (Fantasía)

داستان خواندنی ِ کوتاهی از آله‌خاندرو زامبرا (Alejandro Zambra)

 

آله‌خاندرو زامبرا (سانتیاگو، 1975) از مهم‌ترین نویسندگان امروز امریکای لاتین به شمار می‌آید. او نویسنده‌ی رمان‌های بونسای (به این قلم به فارسی برگردانده شده)، زندگی پنهان درختان، راه‌های بازگشت به خانه و مجموعه داستان اسناد من است.  کار او به بیش از ده زبان ترجمه شده و جوایزی نیز دریافت کرده است. کارهای کوتاه او در نشریاتی چون، The New Yorker، Paris Review، McSweeney’s و Das Magazin منتشر می‌شود.

نیویورک تایمز: نویسنده‌ی شیلیایی پس از روبرتو بولانیو که توجه بسیار جلب کرده است.

Enrique Vila-Matas (نویسنده اسپانیایی): کسی که کار زامبرا را دوست داشته باشد، راه زیبایی در پیش دارد. سرشار تخیل، اصیل و استاد در ایجاز. دیوانه‌ی جسارت بی‌پروای او هستم.

Daniel Alarcón (نویسنده پرو-امریکایی ساکن سن فرانسیسکو): آله‌خاندرو زامبرا با هیچ‌کس قابل مقایسه نیست.

%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7

14/11/2016 at 09:12 بیان دیدگاه

داستان کوتاهی از بالزاک

زمانی کسی گفت: فیلم سیاه و سفید دوست ندارم. برام عجیب بود. انگار کسی بگوید که فیلمی که در آن اسب باشد، دوست ندارد. یا: کتابی که در آن از زمستان حرف زده شود را دوست ندارم. با این گفته یاد انوره دو بالزاک می‌افتم. خیلی وقت است درگذشته است. سال 1850. در پنجاه و یک سالگی. این خود، ماجرا را سیاه و سفید می‌کند. کسی نمی‌شناسم که حالا بالزاک بخواند. افراد کتاب‌خوان «بابا گوریو» ، «اوژنی گرانده» ، «زنبق دره» و «آرزوهای برباد رفته» را می‌شناسند. آدم می‌ترسد برود سراغ‌اش. گاهی می‌توان چیزی از مجموعه آثار دوازده جلدی‌ش – هر جلد 1500 صفحه- خواند که در برگیرنده‌ی رمان و داستان و نوول بسیار است.

چندی پیش با تنی چند نشسته بودیم سر میزی در غذاخوری. نیمی از اینان اشتراک New York Review of Books داشتند که برام غریب بود. یکی که نشسته بود رو به روی من دوست‌دار سرسخت بالزاک بود. صحبت دل‌نشینی بود. میان صحبت ازم پرسید: «داستان La maison du-chat-qui pelote را خوانده‌ای؟» نخوانده بودم و نمی‌شناختم. گفت:»عجیبه. باید بخوانی.» برخی توصیه‌ها به لحنی است که تردید نمی‌کنی. رفتم و پیدا کردم. در جلد نخست بود. شاید به این دلیل که دربرگیرنده‌ی برخی رمان‌ها و داستان‌های ناشناخته‌ی بالزاک است. شروع کردم به خواندن.

Honoré de Balzac

13/04/2015 at 08:19 بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


گاه‌شمار

نوامبر 2017
د س چ پ ج ش ی
« اکتبر    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

Posts by Month

Posts by Category