Posts filed under ‘جستار در ادبیات’

سلطه‌ی سحرآمیز

می‌توانی برنده‌ی نوبل ادبی بشوی، بی‌که حق‌ات باشد. بسیاری نویسندگان که جایزه‌ی نوبل حق‌شان بوده، از آن محروم بوده‌اند. داوری ِ نوبل بی ایراد نیست. ایبسن، تولستوی، نابوکوف، جویس، بکت، بورخس، اودن و اومبرتو اکو نوبل دریافت نکرده‌اند. تا زمانی که آموس اوز و فیلیپ راث زنده باشند و آن را دریافت نکنند، یک پای آکادمی سوئد می‌لنگد. کمیته‌ی نوبل در اکتبر 2017 با اعلام کازئو ایشیگوروی انگلیسی-ژاپنی به عنوان برنده‌ی نوبل ادبی، دوست و دشمن را شگفت‌زده کرد.

نخستین نکته‌ای که درباره‌ی کارهای ایشیگورو می‌توان گفت این است که بسیار دقیق و شسته رُفته است. در رمان‌هاش واژه‌ای اضافه و بی خویش‌کاری نیست. شیوه‌ی کارش آرام، دقیق و گاه اندکی رسمی‌ست. شخصیت‌هاش اغلب خدمت‌کار، دخترمدرسه‌ای، زنان خانه‌دار با گرایش فمینیستی و آدم‌های تحصیل‌کرده‌اند؛ تربیت‌شده‌ی محیط زندگی و زمانه‌شان. پر کار نیست: هفت رمان و یک مجموعه داستان منتشر کرده است. این شیوه‌ی کار – اندکی فرویدی اگر بنگریم – شاید به پدر و مادرش ربط داشته باشد. در گفت و گوی مفصلی به سال 2008 باParis Review   گفته است که در پنج ساله‌گی به انگلستان رفته است. پدرش اقیانوس‌نگار بود و کاشف شیوه‌ای برای اندازه‌گیری به‌تر توفان و از انستیتوی ملی اقیانوس‌نگاری انگلستان جایزه دریافت کرد. این انستیتو به زمان جنگ سرد پایه گذاشته شد و دفتر مرکزی آن، میان جنگلی غیرقابل عبور بود. پدر و مادرش فکر می‌کردند جا به جایی‌شان موقتی‌ست و چندان تلاش برای هماهنگی با آن جامعه نکردند. پدرش ژاپنی ِ بزرگ شده در شانگهای بود (با ویژه‌گی‌های چینی) که به هر روی‌داد بدی می‌خندید. مادرش اما به تمامی ژاپنی بود. شیوه‌ی حرف زدن‌اش مثل همه‌ی زنان ژاپنی با مردان تفاوت داشت، خوددار و رسمی و ظریف. مادرش، بعدها در بازگشت به ژاپن از شیوه‌ی حرف زدن ‹مردانه’ی دختران مبهوت شده بود.

باقی

Solte …. Ishiguro

Advertisements

24/10/2017 at 03:59 بیان دیدگاه

هنگام هدر دادن وقت نیست

چه می‌شود که آدمی یک‌باره آغاز می‌کند به کشتار ِ کور؟ تکلیف ما با تصویر ِآدمی چیست؟ حالا دیگر چه باید کرد؟

پنج نویسنده‌ی فرانسوی واکنش نشان داده‌اند به پیامدهای ترور در کشور:

Alain Blottiére: Comment Baptiste est mort, Gallimard

Lauren Gaudé: Écoutez nos défaites, Actes Sud

Fouad Laroui: Ce vain combat que tu livres au monde, Julliard

Mohamed Nedali: Évelyne ou le Djihad?, L’aube

Laurance Tardieu: Á la fin le silence, Seuil

هنگام هدر دادن وقت نیست

27/12/2016 at 21:39 بیان دیدگاه

تنهاترین فرزند انسان

نگاه به داستان بارتلبی میرزا بنویس (Bartleby the Scrivener) نوشته‌ی هرمان ملویل

 

گاهی دل‌ات می‌خواهد قدرت آن داشتی تا بگذاری نویسنده‌ای از جهان ِ مرگ بازگردد و ببیند چه به سرش کارهاش آمده است. اگر امکان چنین ‹جان بخشیدن ِ ادبی› وجود داشت، دوست می‌داشتم هرمان ملویل (1819-1891) بگزینم.

ادامه:

تنها ترین فرزند انسان 

23/11/2016 at 22:59 ۱ دیدگاه

قانون سودا

نگاهی کوتاه به: کی ما را داد به باخت؟

فرهاد کشوری

چاپ اول 1384، انتشارات نیلوفر، تهران

داستان ِ بلند – نوول- ‹کی ما را داد به باخت؟› هزارتویی است از روایت‌ها. در این هزارتو راوی به جست‌ و جوی سرگذشت است؛ سرگذشت ِ خود و دیگران. سر به چپ بچرخاند، مادر بزرگ یا پدرش را می‌بیند، به راست که بچرخد، خود می‌بیند گرفتار ِ انبوه ِ بدبیاری‌ها. جهان ِ جوانی ِ از دست رفته‌ که یادآوری‌ش هم دردناک است. فرهاد کشوری شرح ِ شاعرانه‌ای به دست می‌دهد با احساس قوی طنز و تراژیک. او نویسنده‌ای‌ست همدل با شخصیت‌هاش و می‌تواند خود جای دیگری – هر کس – بگذارد. این ویژه‌گی است که زمان گذر از هزارتو به زیر پوست شخصیت می‌کشاندت.

راوی از گذشته به اکنون می‌آید و چرخ می‌زند باز به گذشته تا هویت بگیرد. هویتی که از او ستانده شده است. در نگاه نخست شاید آشفته به نظر آید، اما زود می‌فهمی چه دارد می‌کند و رشته‌ی داستان خوب به دست‌ات می‌آید و می‌روی به درون داستانی خوب، زیبا و به ویژه نو و اصیل که حتا دمی به خستگی نمی‌افتی و کلافه نمی‌شوی. زمان و زمانه را چون نگه‌دارنده‌ی ایده‌آل موزه در قاب زیبایی می‌گذارد به تماشا.

‹کی ما را داد به باخت؟› تک‌گویی ِ مردی است نشسته در برابر ِ تصویر پسر.این تک‌گویی اما تک است و خاص ِ  راوی. جایی در داستان می‌خوانیم:

‹… حال و احوال کردم و نشستم و حکایت اومدنم به دز را تعریف کردم. پیرمردی که ریش بلند سفیدی داشت و از همه پیرتر بود، نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود. گفت: «با طعم و مزه تعریف کن. این که نشد تعریف. افتادن دنبالت؟»‹ صفحه 16

در این تک‌گویی که با طعم و مزه روایت شده، سرعت غریبی وجود دارد. نشسته‌ای داری می‌خوانی یا گوش می‌دهی و راوی از این شاخه به آن شاخه می‌پرد تا همه چیز بگوید و هیچ جا نگذارد. و خواننده همراه راوی چرخ می‌زند میان هزارتوی پر از خشونت و صخره‌وار زندگی ِ آدمی که انباشته است از درد. احساس ِ بودن در قفس ِ نفس‌گیر و انتظار لحظه‌ی آزادی. آزادی از آن‌چه در درون داری. دم ِ رهایی که برسد، زندگی سرعت بیش‌تری می‌گیرد، اما رهایی در کار نیست. از دامی به دام‌چاله‌ی دیگر. رها شده به درون ِ قفسی بس بزرگ‌تر تا از سرعت ِ زندگی کاسته شود. همه‌ چیز انگار وهم بوده است.

آدمی که دوست  دارد باشد، می‌خواهد باشد؛ باز می‌نگرد آن‌چه را که بر او گذشته و می‌بیند و احساس می‌کند هیچ دمی نیست که زندگی واقعی‌ش آغاز شود. ادبیات، تخیل است و زندگی واقعی هیچ شباهت به شخصیت‌های رمان ندارد. شخصیت‌هایی که بسیار تجربه می‌کنند تا معنایی بدهند به شکل‌گرفتن شخصیت‌ و فردیت‌شان.

شاید طنز باشد که رمانی بنویسی و بگذاری شخصیت/راوی رویای ِ زندگی داشته باشد با همه‌ی واهمه‌هاش.

سرگذشت انسان اطمینان خاطری است که بر نقطه‌ی فراموشی و ناتمامی یادواره‌ها ایستاده است. چه‌قدر می‌نشینیم و خاطره می‌گوییم؟ چه‌قدر هربار دست می‌بریم در آن و کوتاه و بلندش می‌کنیم؟ صیقل‌اش می‌دهیم؟ هرگز هم به آن‌که خواسته‌ایم و می‌خواهیم بگوییم، نمی‌رسیم.

 

 

08/04/2016 at 09:09 بیان دیدگاه

اندوه روسیه

دکتر ژیواگو«ی بوریس پاسترناک رمان نیست، خود روسیه است با همه‌ی جنبه‌هاش؛ دشت‌های گسترده، جنگل‌های توسکا، اورال و سیبری، بوران و برف، تابستان‌های غبارآلوده، ناتوانی‌ش در شنیدن انتقاد، نگاه ستایش‌آمیز به هرچیز والا و عشق، خشونت‌اش، خوبی و پاکی‌ش، موسیقی‌ش، هرج و مرج و به هم ریخته‌گی‌ش، روشنفکران پرچانه که همه چیز به‌تر از تو می‌دانند و ایده‌شان را شده با خشونت به تو تحمیل می‌کنند و حاضرند براش بمیرند. هفته‌ی پیش، از پس دوباره خواندن «دکتر ژیواگو«ی بوریس پاسترناک به این رسیدم.

doctor Zhivago

Doctor_zhivago

25/02/2016 at 06:07 بیان دیدگاه

خشم جاودان عبدالحمید

آشیل/آخیلوس، یکی از قهرمانان ایلیاد ِ هومر، تروریست است و تفاوت اندکی دارد با عبدالحمید اباعود، رهبر تروریست‌ها که در پاریس کشته شد. ‹نه› بزرگ آخیلوس به همان ‹نه› عبدالحمید، تروریست داعش می‌ماند.

 

تصویرهایی که در آن عبدالحمید اباعود، تروریست 28 ساله در سوریه جسد «سگ‌های کافر» را به جیپ بسته و می‌کشید، هرکسی را مبهوت کرد. احترام به مرده، هنجار اخلاقی جهانی است. نقض این هنجار در حافظه‌ی انسانی به معنای واقعی کلمه غیرانسانی است. زبان ِ تصویر ِ عبدالحمید بس گویا بود: آن را که سگ می‌نامید، می‌سپرد به سگان. نشان داد که شیوه‌ی تحقیرش از هر مرزی فراتر رفته است.

Terorist javdan

26/12/2015 at 07:54 بیان دیدگاه

همه‌مان یهوداییم

در رمان خودزندگی‌نامه‌ی آموس اوزپلنگ در زیرزمین (1997)- پسر یهودی 12 ساله به نام پروفی در اورشلیم با پلیس خوش‌قلب بریتانیایی طرح دوستی می‌ریزد. سال 1947 است، یک‌سال پیش از بنای کشوری به نام اسراییل. تنش میان صهیونیست‌ها و بریتانیایی‌ها که بر کشور فلسطین سلطه دارند، به اوج رسیده است.

پروفی – که خواننده خیلی زود پی‌می‌برد باید خود نویسنده باشد-، با دوستان‌اش گروه مخفی تشکیل داده و در خیال قصد اخراج بریتانیای اشغال‌گر از فلسطین دارند. گروه، درست به دلیل برنامه ضدانگلیسی، دوستی میان پروفی و پلیس انگلیسی را چندان خوش ندارد، گرچه مرد پلیس با برنامه بریتانیا موافق نیست و می‌خواهد از پروفی عبری بیاموزد تا بتواند یهودیان را به‌تر درک کند. آموس اوز با این درک و تفاهم سر و کار دارد، اما برای نوجوانان گروه، مرغ یک‌پا دارد: پروفی، یا همان اوز خائن است.

آموس اوز در پایان دهه‌ی شصت سده‌ی گذشته نیز به خیانت متهم شد از سوی متعصبان یهودی؛ زیرا از اشغال کرانه غربی رود اردن و نوار غزه توسط اسراییل انتقاد و با شور بسیار از مذاکره با عرب‌ها دفاع کرد. او این متعصبان را سبب اصلی جنگ شش روزه در 1967 و همه‌ی مشکلات اسراییل می‌دانست. چند سال بعد جنبش ‹اکنون صلح› را پایه گذاشت.

Amos Oz

19/11/2015 at 08:43 بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


گاه‌شمار

نوامبر 2017
د س چ پ ج ش ی
« اکتبر    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

Posts by Month

Posts by Category