Posts filed under ‘جستار در ادبیات’

هنگام هدر دادن وقت نیست

چه می‌شود که آدمی یک‌باره آغاز می‌کند به کشتار ِ کور؟ تکلیف ما با تصویر ِآدمی چیست؟ حالا دیگر چه باید کرد؟

پنج نویسنده‌ی فرانسوی واکنش نشان داده‌اند به پیامدهای ترور در کشور:

Alain Blottiére: Comment Baptiste est mort, Gallimard

Lauren Gaudé: Écoutez nos défaites, Actes Sud

Fouad Laroui: Ce vain combat que tu livres au monde, Julliard

Mohamed Nedali: Évelyne ou le Djihad?, L’aube

Laurance Tardieu: Á la fin le silence, Seuil

هنگام هدر دادن وقت نیست

27/12/2016 at 21:39 بیان دیدگاه

تنهاترین فرزند انسان

نگاه به داستان بارتلبی میرزا بنویس (Bartleby the Scrivener) نوشته‌ی هرمان ملویل

 

گاهی دل‌ات می‌خواهد قدرت آن داشتی تا بگذاری نویسنده‌ای از جهان ِ مرگ بازگردد و ببیند چه به سرش کارهاش آمده است. اگر امکان چنین ‹جان بخشیدن ِ ادبی› وجود داشت، دوست می‌داشتم هرمان ملویل (1819-1891) بگزینم.

ادامه:

تنها ترین فرزند انسان 

23/11/2016 at 22:59 ۱ دیدگاه

قانون سودا

نگاهی کوتاه به: کی ما را داد به باخت؟

فرهاد کشوری

چاپ اول 1384، انتشارات نیلوفر، تهران

داستان ِ بلند – نوول- ‹کی ما را داد به باخت؟› هزارتویی است از روایت‌ها. در این هزارتو راوی به جست‌ و جوی سرگذشت است؛ سرگذشت ِ خود و دیگران. سر به چپ بچرخاند، مادر بزرگ یا پدرش را می‌بیند، به راست که بچرخد، خود می‌بیند گرفتار ِ انبوه ِ بدبیاری‌ها. جهان ِ جوانی ِ از دست رفته‌ که یادآوری‌ش هم دردناک است. فرهاد کشوری شرح ِ شاعرانه‌ای به دست می‌دهد با احساس قوی طنز و تراژیک. او نویسنده‌ای‌ست همدل با شخصیت‌هاش و می‌تواند خود جای دیگری – هر کس – بگذارد. این ویژه‌گی است که زمان گذر از هزارتو به زیر پوست شخصیت می‌کشاندت.

راوی از گذشته به اکنون می‌آید و چرخ می‌زند باز به گذشته تا هویت بگیرد. هویتی که از او ستانده شده است. در نگاه نخست شاید آشفته به نظر آید، اما زود می‌فهمی چه دارد می‌کند و رشته‌ی داستان خوب به دست‌ات می‌آید و می‌روی به درون داستانی خوب، زیبا و به ویژه نو و اصیل که حتا دمی به خستگی نمی‌افتی و کلافه نمی‌شوی. زمان و زمانه را چون نگه‌دارنده‌ی ایده‌آل موزه در قاب زیبایی می‌گذارد به تماشا.

‹کی ما را داد به باخت؟› تک‌گویی ِ مردی است نشسته در برابر ِ تصویر پسر.این تک‌گویی اما تک است و خاص ِ  راوی. جایی در داستان می‌خوانیم:

‹… حال و احوال کردم و نشستم و حکایت اومدنم به دز را تعریف کردم. پیرمردی که ریش بلند سفیدی داشت و از همه پیرتر بود، نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود. گفت: «با طعم و مزه تعریف کن. این که نشد تعریف. افتادن دنبالت؟»‹ صفحه 16

در این تک‌گویی که با طعم و مزه روایت شده، سرعت غریبی وجود دارد. نشسته‌ای داری می‌خوانی یا گوش می‌دهی و راوی از این شاخه به آن شاخه می‌پرد تا همه چیز بگوید و هیچ جا نگذارد. و خواننده همراه راوی چرخ می‌زند میان هزارتوی پر از خشونت و صخره‌وار زندگی ِ آدمی که انباشته است از درد. احساس ِ بودن در قفس ِ نفس‌گیر و انتظار لحظه‌ی آزادی. آزادی از آن‌چه در درون داری. دم ِ رهایی که برسد، زندگی سرعت بیش‌تری می‌گیرد، اما رهایی در کار نیست. از دامی به دام‌چاله‌ی دیگر. رها شده به درون ِ قفسی بس بزرگ‌تر تا از سرعت ِ زندگی کاسته شود. همه‌ چیز انگار وهم بوده است.

آدمی که دوست  دارد باشد، می‌خواهد باشد؛ باز می‌نگرد آن‌چه را که بر او گذشته و می‌بیند و احساس می‌کند هیچ دمی نیست که زندگی واقعی‌ش آغاز شود. ادبیات، تخیل است و زندگی واقعی هیچ شباهت به شخصیت‌های رمان ندارد. شخصیت‌هایی که بسیار تجربه می‌کنند تا معنایی بدهند به شکل‌گرفتن شخصیت‌ و فردیت‌شان.

شاید طنز باشد که رمانی بنویسی و بگذاری شخصیت/راوی رویای ِ زندگی داشته باشد با همه‌ی واهمه‌هاش.

سرگذشت انسان اطمینان خاطری است که بر نقطه‌ی فراموشی و ناتمامی یادواره‌ها ایستاده است. چه‌قدر می‌نشینیم و خاطره می‌گوییم؟ چه‌قدر هربار دست می‌بریم در آن و کوتاه و بلندش می‌کنیم؟ صیقل‌اش می‌دهیم؟ هرگز هم به آن‌که خواسته‌ایم و می‌خواهیم بگوییم، نمی‌رسیم.

 

 

08/04/2016 at 09:09 بیان دیدگاه

اندوه روسیه

دکتر ژیواگو«ی بوریس پاسترناک رمان نیست، خود روسیه است با همه‌ی جنبه‌هاش؛ دشت‌های گسترده، جنگل‌های توسکا، اورال و سیبری، بوران و برف، تابستان‌های غبارآلوده، ناتوانی‌ش در شنیدن انتقاد، نگاه ستایش‌آمیز به هرچیز والا و عشق، خشونت‌اش، خوبی و پاکی‌ش، موسیقی‌ش، هرج و مرج و به هم ریخته‌گی‌ش، روشنفکران پرچانه که همه چیز به‌تر از تو می‌دانند و ایده‌شان را شده با خشونت به تو تحمیل می‌کنند و حاضرند براش بمیرند. هفته‌ی پیش، از پس دوباره خواندن «دکتر ژیواگو«ی بوریس پاسترناک به این رسیدم.

doctor Zhivago

Doctor_zhivago

25/02/2016 at 06:07 بیان دیدگاه

خشم جاودان عبدالحمید

آشیل/آخیلوس، یکی از قهرمانان ایلیاد ِ هومر، تروریست است و تفاوت اندکی دارد با عبدالحمید اباعود، رهبر تروریست‌ها که در پاریس کشته شد. ‹نه› بزرگ آخیلوس به همان ‹نه› عبدالحمید، تروریست داعش می‌ماند.

 

تصویرهایی که در آن عبدالحمید اباعود، تروریست 28 ساله در سوریه جسد «سگ‌های کافر» را به جیپ بسته و می‌کشید، هرکسی را مبهوت کرد. احترام به مرده، هنجار اخلاقی جهانی است. نقض این هنجار در حافظه‌ی انسانی به معنای واقعی کلمه غیرانسانی است. زبان ِ تصویر ِ عبدالحمید بس گویا بود: آن را که سگ می‌نامید، می‌سپرد به سگان. نشان داد که شیوه‌ی تحقیرش از هر مرزی فراتر رفته است.

Terorist javdan

26/12/2015 at 07:54 بیان دیدگاه

همه‌مان یهوداییم

در رمان خودزندگی‌نامه‌ی آموس اوزپلنگ در زیرزمین (1997)- پسر یهودی 12 ساله به نام پروفی در اورشلیم با پلیس خوش‌قلب بریتانیایی طرح دوستی می‌ریزد. سال 1947 است، یک‌سال پیش از بنای کشوری به نام اسراییل. تنش میان صهیونیست‌ها و بریتانیایی‌ها که بر کشور فلسطین سلطه دارند، به اوج رسیده است.

پروفی – که خواننده خیلی زود پی‌می‌برد باید خود نویسنده باشد-، با دوستان‌اش گروه مخفی تشکیل داده و در خیال قصد اخراج بریتانیای اشغال‌گر از فلسطین دارند. گروه، درست به دلیل برنامه ضدانگلیسی، دوستی میان پروفی و پلیس انگلیسی را چندان خوش ندارد، گرچه مرد پلیس با برنامه بریتانیا موافق نیست و می‌خواهد از پروفی عبری بیاموزد تا بتواند یهودیان را به‌تر درک کند. آموس اوز با این درک و تفاهم سر و کار دارد، اما برای نوجوانان گروه، مرغ یک‌پا دارد: پروفی، یا همان اوز خائن است.

آموس اوز در پایان دهه‌ی شصت سده‌ی گذشته نیز به خیانت متهم شد از سوی متعصبان یهودی؛ زیرا از اشغال کرانه غربی رود اردن و نوار غزه توسط اسراییل انتقاد و با شور بسیار از مذاکره با عرب‌ها دفاع کرد. او این متعصبان را سبب اصلی جنگ شش روزه در 1967 و همه‌ی مشکلات اسراییل می‌دانست. چند سال بعد جنبش ‹اکنون صلح› را پایه گذاشت.

Amos Oz

19/11/2015 at 08:43 بیان دیدگاه

همسر چهارم بولگاکف

همدردی با ابلیس

‹دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند‹ جمله‌ی نمادینی از مرشد و مارگاریتا است. قلم از شمشیر قوی‌تر است و تخیل سرانجام بر ترور چیره خواهد شد. چه سندی قوی‌تر از خود ِ مرشد و مارگاریتا برای اثبات این گفته؟ نخستین نسخه داستان درباره‌ی شیطان را خود نویسنده سوزاند. خوب می‌دانست که طنز و هجو در دوران استالین جان به در نخواهد برد، تا زمان مرگ به نوشتن و دوباره نوشتن روی همان کار ادامه داد. یلنا سال 1966 موفق شد برای نخستین بار نسخه‌ی قیچی و سانسورشده‌ی مرشد و مارگاریتا را در گاهنامه‌ای به چاپ برساند. این آغاز گام گذاشتن مرشد و مارگاریتا به جهان ادبیات بود که در بلوک شرق به مثابه‌ی هجو شادگونه‌ی دیکتاتور کمونیست و در باقی جهان به عنوان یکی از نمونه‌های نخستین رئالیسم جادویی خوانده شد.

مرشد و مارگاریتا کتابی است پر و پیمان با شیوه‌های متفاوت بولگاکف و سه داستان در هم تنیده‌: شری که شیطان و همدستان‌اش با ورود به مسکوی پیش از جنگ به پا می‌کنند، عشق مارگاریتای‌ زیبارو و آگاه به نویسنده‌ای که تحت پیگرد رژیم است، و انجیلی که «مرشد» به شکل رمان درباره‌ی پونتیوس پیلاطس رومی نوشته است. حاصل شده است رمانی انباشته از محالی در سنت‌ِ گوگول با چاشنی طنز و هجو نویسندگان روسی در دهه‌ی بیست سده‌ی بیستم.

بولگاکف نیاز داشت به تسویه حساب با نویسندگان دستگاه حکومتی. پس از چاپ نیمه تمام رمان خودزندگی‌نامه گارد سپید به شکل پاورقی اسیر سانسور بود. طنز علمی-تخیلی دل‌‌ِ سگی و بسیاری از نمایشنامه‌ها که برای تماشاخانه‌ی هنری مسکو نوشت (دستیار تهیه کننده هم بود تازه)، پیش از اجرا توقیف شدند. اواخر دهه‌ی سی همه‌ی بریده روزنامه‌ها درباره‌ی کارش را بازبینی کرد: 298 نقد منفی و سه نقد مثبت.

انتقام شیرین‌اش را اما گرفت: در مرشد و مارگاریتا، همه‌ی قلم‌ به مزدها را چون موجوداتی ابله و جبون نقش زد. وولاند (نام شیطان در رمان) رییس ‹مهم‌ترین گروه ادبی مسکو› در بخش سوم کتاب می‌رود زیر تراموا. خانه‌ی نویسندگان کاسه‌لیس حزبی در آتش می‌سوزد. وولاند اعاده‌ی حیثیت می‌کند از استاد/مرشد فرستاده به آسایشگاه روانی. مارگاریتا باید جان‌اش به فروش بگذارد، که با عشق چنین می‌کند. با وولاند و دوستان‌اش آدم خسته نمی‌شود. یک‌بار می‌گذارند اسکناس از آسمان ببارد، بار دیگر در تماشاخانه‌ی مسکو حراجی دیوانه‌وار راه ‌می‌اندازند. و چه چیزی جالب‌تر از عریان بر خوک سوار و پرواز در آسمان مسکو؟

«یسوعا ناصری گفت: جبن یکی از بدترین چیزهاست. خیر، فیلسوف، مجبورم با تو مخالفت کرده و بگویم: بدترین است!» در رویای پونتیوس پیلاطس هستیم. روز پیش، عکس خواست خود و زیر فشار روحانی یهودی، مرد غریب اما بی‌خطری را به مرگ محکوم کرد. وقتی مرد را پیش او آوردند، مجذوب‌اش شد. به ویژه وقتی گفت تنها مردم نیک وجود دارند. به دلیل مخالفت با این دیدگاه بود آیا که از سر جبن داد مجازات‌اش کنند؟

میک جگر (Mick Jagger)، ترانه‌نویس گروه رولینگ استونز بر اساس تک‌گویی شیطان در مرشد و مارگاریتا، متن ترانه‌ی به یادماندنی «همدردی با ابلیس/ Sympathy for the Devil » را نوشته است. شیطان آنقدرها هم بد نیست، باهاش مهربان باش!

باقی نوشته در

بولگاکف

22/08/2015 at 23:19 بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


گاه‌شمار

ژوئیه 2017
د س چ پ ج ش ی
« مهٔ    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

Posts by Month

Posts by Category