Posts filed under ‘گوناگون’

بیانیه‌ی نویسندگان، شاعران و هنرمندانِ تبعیدی

در حمایت و پشتیبانی از جنبش و مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران

ز اشک و آه مردم بوی خون آید، که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنه و فولاد می‌گردد
فرخی یزدی

نزدیک به ‌چهل سال از عمر جمهوری اسلامی ایران می‌گذرد و در اینهمه سال، مردم ما هر روز شاهد غارت و چپاول ثروت ملی، دزدی‌ها، اختلاس‌ها، جنایت‌های پنهان و ‌آشکار، تبعیض‌ها و حق کشی‌ها و جنگ خانمان برانداز و بی‌معنا بوده‌اند. خمینی و جمهوری اسلامی که با شعار «همه با هم» به قدرت رسیده بود، مانند هر حکومت توتالیتر و تمامخواه در تاریخ، به مرور به شعار «همه با من» رسید و در این راستا، از هیچ شقاوت و جنایتی فروگذار نکرد: قلع و قمع مخالفان، کشتار بهترین جوانان میهن، شکنجه و تعزیر آزادیخواهان و روشنفکران، قتل‌های زنجیره‌ای، اعدام‌های روزانه و تحقیر و تعزیر مردم در ملاء عام، تحمیل مذهب، مرام و مسلک منسوخ به ‌مردم، دخالت مستمر و مداوم در امور خصوصی‌ و شخصی شهروندان و اجباری کردن نحوه پوشش زنان، حذف‌ و پایمال کردن حقوق اجتماعی آن‌ها، انحلال نهادهای دمکراتیک، احزاب و سازمان‌های سیاسی مترقی کشور، ایجاد نهادی قیّم مآب به ‌نام «وزارت ارشاد»، صغیر و ناقص‌العقل پنداشتن مردم خردمند و با فرهنگ ایران، امر به معروف و نهی از منکر و تعیین تکلیف برای آن‌ها، اعمال سانسور بر رسانه‌های گروهی، کتاب‌ها، روزنامه‌ها، مجلات و در یک کلام، بر همه فرآورده های فرهنگی و هنری، تحریف رذیلانه تاریخ و انحراف جامعه از راه رشد طبیعی و تاریخی، ترویج خرافات، ابتذال، افکار کهنه و ارتجاعی در رادیو و تلویزیون، در مساجد، مدارس و دانشگاه‌ها، ویرانی اقتصاد کشور و ایجاد فقر، فاقه، بیکاری، فساد، فحشاء و انحطاط و… قهقرا!

تزویر، دروغ، دغل و ریاکاری «روحانیون» و جیره خواران و ریزه خواران سفره آن‌ها، بر هیچ کسی پوشیده نیست و در ایران و سراسر دنیا، مردم از ابعاد هول‌انگیز فاجعه آگاه شده‌اند و اینک همگان می‌دانند که سردمداران بی‌کفایت و بی‌درایت این نظام فاسد، مملکت ما را در تمام عرصه‌ها ویران و تباه کرده‌اند. بی‌جهت نیست که در این روزها آتش خشم مردم عاصی و به جان آمده، در هر گوشه‌ای از کشور شعله می‌کشد و مردم مرگ «دیکتاتور» و سقوط حکومت اسلامی را فریاد می‌کنند. این فریاد مردم لگد مال شده، فریاد لشکر بی‌شمار پا‌برهنه‌ها، خیل مردم بی‌خانمان و انبوه گرسنگان است که زیر طاق آسمان ایران می‌پیچد، صدایِ زنان، کارگران، روشنفکران، معلمان،‌ کارمندان، دانشجویان و مردم کوچه و بازار ‌است که سال‌ها و سال‌ها در خفقان و اختناق، در اسارت آخوندها و زیر یوغ «حکومت اسلامی» زیسته‌اند و جان به لب شده‌اند. آری، مردم ما به ‌پا خاسته‌اند تا این حکومت جهل و‌ جنایت را از بُن و بنیاد بَرکَنَند و این لکه ننگ و نکبت را برای همیشه از صفحه تاریخ معاصر بزدایند. دراین کارزار، دور از انتظار نبود و نیست که حاکمیـت، مثل همیشه و هر بار، این خیزش سراسری را که از اعماق جامعه برخاسته، به دخالت و دسیسه «دشمن» و به ویژه آمریکا نسبت بدهد تا بهانه و مستمسکی برای سرکوب مردم داشته باشد، با اینهمه، سردمداران حکومت اسلامی بهتر از هر کسی می‌دانند که اعتراض و شورش خود جوش مردم ما هیچ گونه رابطه‌ای با آمریکا و هیچ کشور بیگانه دیگری نداشته و ندارد. نه، سرنوشت مردم به دست خود آن‌ها رقم خواهد خورد و در این روزهای سرنوشت ساز، نویسندگان، هنرمندان و فرهنگ ‌ورزان مترقی ایران، در کنار مردم مبارز و همراه این مردم ستمدیده ایستاده‌اند و از خواسته‌های بر حق آنان، از تلاش‌ها، جانفشانی‌ها و مبارزه آنان برای کار، نان، آزادی و برای دمکراسی و عدالت اجتماعی، پشتیبانی و حمایت می‌کنند. بی‌تردید این آرمان تاریخی مردم تحقق نمی‌پذیرد، مگر در حکومتی دمکراتیک، لائیک و مردمی…

ما نویسندگان، شاعران و هنرمندان از اهل فرهنگ، اندیشه و هنر خواستاریم که در این برهه حساس از تاریخ که سرنوشت مردم ایران رقم می‌خورد، حمایت همه جانبه خویش را از مردم دریغ ندارند و آن‌ها را در نبرد برای آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی تنها نگذارند.

نعمت میرزا زاده «م. آزرم» ( شاعر). شبنم آذر (شاعر). هومن آذرکلاه، (کارگردان و بازیگر تأتر). رضا اغنمی (نویسنده). صادق امان( نقاش). حسین افصحی (نویسنده) پگاه احمدی (شاعر). نسرین الماسی (روزنامه نگار و نویسنده). محسن اعتمادی (شاعر، مترجم، فیلمساز). ایوب امدادیان (نقاش). فریار اسدیان (شاعر). روزبه اسدیان (موزیسبن)، روشنک بیگناه (شاعر). خسرو باقرپور (شاعر). رضا بی‌شتاب (نویسنده). سیاگزار برلیان (شاعر). ناصر پاکدامن (نویسنده و پژوهشگر). کوشیار پارسی (نویسنده و مترجم). فریدون تنکابنی (نویسنده). محمد جلالی «م. سحر» (شاعر). علی اصغر حاج سید جوادی ( نویسنده، روزنامه نگار). نگار حاج سید جوادی (نویسنده، سناریست). ایرح جنتی عطائی ( شاعر، ترانه سرا و کارگردان) بهروز حشمت (شاعر و مجمسه ساز). حسن حسام (شاعر، نویسنده). محس حسام (نویسنده). هادی خرسندی (شاعر، طنز پرداز). نسیم خاکسار (نویسنده). اسماعیل خوئی (شاعر). رضا دقتی (عکاسِ روزنامه نگار. Photojournaliste). حسین دولتآبادی (نویسنده). منوچهر دوستی (شاعر). ابوالفضل اردوخانی (نویسنده). اسد رخساریان (مترجم، شاعر). نستور رخشانی (نقاش). فرج سرکوهی (روزنامه نگار، منتقد ادبی). بهروز شیدا (پژوهشگر و منتقد ادبی). کاظم شهریاری، (شاعر، کارگردان تأتر). ناصر رحمانی نژاد ( نویسنده و کارگردان و بازیگر تأتر) مهرانگیز رساپور «م پگاه» (شاعر). حسین رحمت (نویسنده). حسن زرهی، (نویسنده، روزنامه نگار). حسین زراسوند (شاعر). اکبر سردوزامی (نویسنده). اسد سیف (پژوهشگر و منتقد ادبی). شیوا شکوری (شاعر، نویسنده). جواد طالعی، (شاعر، روزنامه نگار). رضا علامه زاده (نویسنده و سینماگر). میرزا عسکری، «مانی» (نویسنده، شاعر و مدیر رادیو مانی). جلال علوی نیا، (مترجم). بتول عزیز پور (شاعر). سپیده فارسی، (فیلمساز). علی اصغر فرداد (مترجم، شاعر). ساسان قهرمانی (نویسنده). پرویز قلیچ خانی (روزنامه نگار) . سرور کسمائی (نویسنده). زیبا کرباسی ( شاعر). امید کشتکار، (نویسنده). کیان کاتوزیان (نویسنده). گیل آوائی (مترجم و نویسنده). عیدی نعمتی، (شاعر). علیرضا نوری زاده (روزنامه نگار و شاعر). مسعود نقره کار (نویسنده). مجید نفیسی (نویسنده، شاعر). مجید میرزائی ( شاعر). اعظم نورالله خانی(مترجم). ابراهیم مکی (کارگردان تأتر و نمایشنامه نویس). گلمراد مرادی (محقق). باقر مومنی، (پژوهشگر و مورخ). رباب محب (شاعر و مترجم). اسد مذنبی (نویسنده). کامران ملک مطیعی (کارگردان). نجمه موسوی پیمبری (شاعر، پژوهشگر). سیاوش میرزاده (شاعر). ناصر مهاجر (روزنامه نگار، محقق و مورخ). مهناز متین (مترجم، پژوهشگر).شیدا محمدی( شاعر) سام واثقی (شاعر و مترجم). محسن یلفانی (نویسنده و کارگردان تأتر)

 

Advertisements

10/01/2018 at 09:33 بیان دیدگاه

پاییز در پاریس

آن‌که گردش کند در محله‌های پاریس – آن‌چه 150 سال محبوب اهل ِ فرهنگ بود و اکنون تماشاگه ِ گردش‌گران ِ رنگارنگ -، و نگاهی بیندازد به نقشه تا ببیند کجاها بوده است، خواهد دید که مسیری دایره‌وار طی کرده است. در سده‌ی نوزدهم، از حوالی 1860، مونمارت و اندکی از جنوب شهر، پیرامون سن ژرژ در پاریس نهم محبوبیت یافت. بخشی از آن ساخته‌ی هاوسمان (Haussmann) مهندس شهرسازی است. حوالی جنگ جهانی نخست، دایره‌ی مدرن‌گرایان کشانده شد به جنوب و کرانه‌ی دیگر، مونپارناس، خانه‌ی بازنشستگان، کیکی ِ مونپارناس! ویولون ِ انگر از من ری، پیکاسو، ماتیس، باله سوررئالیستی ‹ورزا بر بام / Le boeuf sur le toit› از داریوس میو.

کتاب ِ  Kiki’s Paris از بلی کلوور و ژولی مارتن (Billy Klüver و Julie Martin) را با صدها عکس زیبا و کم‌نظیر از 1900 تا 1930 باید دید.

مونپارناس پس از جنگ دوم جهانی محبوبیت از دست داد. گرچه هنرمندانی بودند که تا پایان دهه‌ی هفتاد سراغ ِ میخانه در فلکه‌ی بزرگ می‌رفتند که مشهور بود به آفتاب‌گیر بودن تا آخر ِ وقت.

Payiz dar Paris

 

26/12/2017 at 02:54 بیان دیدگاه

آمدنم بهر چه بود؟

ولتر شعر بلندی در باره‌ی زلزله 1755 لیسبون پرتغال نوشت که اعتراض بود به الهیات ِ «همه چیز خوب است».

والا‌ترین عقل چه می‌داند؟

هیچ: کتاب ِ تقدیر بسته است در برابر چشمان‌مان.

انسان، بیگانه از خود، انسان نمی‌شناسد.

چه هستم من؟ کجایم من؟ به کجا می‌روم، و از چه ساخته شده‌ام؟1

[یاد خیام نمی‌افتیم: ای آمده از عالم روحانی تفت / حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت / می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای / خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

یا مولانا: روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل ِ خویشتنم / از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود / به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم / مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا / یا چه بوده‌ست مراد وی از ساختنم.]

ولتر با این مردن ِ بی‌بهانه یا «بی‌چرا زندگانی (اصطلاحی‌ست از احمد شاملو)» نگاه ِ نقادانه‌تری به ایده‌ی لایبنیتس (Leibniz) داشت در باره‌ی ‹بهترین جهان ِ ممکن که خدا می‌توانست خلق کند›.

تئودور آدورنو نوشته است: ‹زلزله‌ی لیسبون سبب شد تا ولتر از بیماری الهیات ِ لایبنیتس درمان شود.›

ولتر در بخش دیگری از شعر بلندش می‌گوید:

اما چه بگوییم از خدایی‌ش، که خود ِ خوبی‌ست،

و برکت می‌بخشد به فرزندانش،

اما بادستان ِ پر برکت فاجعه می‌پاشد بر آنان؟2

ادامه در زمین لرزه

17/11/2017 at 10:50 بیان دیدگاه

کادیش برای یک کُس

نشر آفتاب منتشر کرد:‏
‏«کادیش برای یک کُس»‏
نویسنده: دیمیتری فرهولست
برگردان: کوشیار پارسی

کتاب مزبور شامل دو رمان است که دومی «هفت جمله ی آخر» نام دارد که به صورت هفت سونات اجرا شده است. رمان نخست اما «کادیش برای یک کُس» است:
این رمان حکایت زندگی کودکان است در پرورشگاه‌ها، حکایت جدا ماندن کودکان ساکن پرورشگاه‌ها است از ‏جامعه و هنجارهای آن، حکایت بری بودن کودکان پرورشگاهی است از زندگی معمول روزانه. عنوان کتاب را ‏نویسنده برای نشان دادن زندگی اندو‌ه‌بار و تاسف‌انگیر کودکانِ ساکن پرورشگاه انتخاب کرده است. راوی شاهد ‏جسد دختری است که مرده و برای خود نیز اندوهگین است. او به تازگی از همین پرورشگاه خارج شده و ‏زندگی جدیدی را در جامعه شروع کرده است.‏
سال 2009، رمان ِ نوشته‌ی دیمیتری فرهولست ِ بلژیکی برنده جایزه‌ی ادبی لیبریس شد. کتاب‌فروشی‌ها و ‏کلیسای پروتستان آن را تحریم کردند. گوینده‌ی رادیوی انجیل‌باوران (بخوان: خودخوانده شبانان) که باید خبر ‏را می‌خواند، از گفتن ِ نام ِ کتاب سر باز زد و گفت: «کتابی که نام ِ مشکلی دارد.»‏
گوته که خود در فرانکفورت شاهد کتاب سوزان بود، آن‌را با اعدام مقایسه کرده است. هاینریش هاینه به سال ‏‏1821 نوشت که آن‌جا که کتاب سوزانده می‌شود، انسان را نیز خواهند سوزاند. یک سده بعد، در رایش سوم، ‏کتاب‌سوزان عظیمی به راه افتاد که آغاز جنایت‌های پسین شد.

نسیم خاکسار در نامه‌ای به مترجم می‌نویسد:‏
در نیمه کتاب بودم که روی صفحه‌ای یادداشت کردم: کتابی برای نخواندن. و نوشتم نمی‌دانم چقدر این عنوان ‏برای این چند سطر که درباره «کادیش برای یک کس»، رمان کوتاه دیمیتری فرهولست می‌نویسم مناسب ‏است یا نه. چون دل فولاد می‌خواهد خواندن آن. کتابی است که چون یک موسیقی آرام که می‌تواند گاه با ‏شیطنت‌های موسیقی نواز لبخندی هم بر لبهایت بیاورد، اما نرم نرم که جلو می‌رود چون امواج خشمگینی ‏دیوانه‌وار چنان بر ساحل وجود تو بکوبد که تو نمی‌دانی از کجا این همه ضربه بر سر و رویت فرود می‌آید. ‏امواجی که با پاره پاره واقعیت‌های دست اول که با خود به ساحل آورده‌اند به تو می گویند: ببین بر او ، آن ‏بچه پرورشگاهی در این جهان به ظاهر رحیم چه رفته است. اگر این واقعیت‌ها را که دیمیتری در این چند ‏صفحه ترسیم کرده است هزاران بار هم شنیده باشی، تجربه مستقیم دیمیتری چنان تو را به دیوار می ‏چسیاند که باور کنی این حقایق دردآور و تکان دهنده را بار اول است که می‌شنوی. ‏
نسیم خاکسار
بریده‌ای از یک نامه

قیمت: 9 دلار آمریکا یا معادل آن ‏

برای تهیه کتاب به آدرس‌های زیر مراجعه کنید:‏
ایمیل نشر آفتاب
aftab.publication@gmail.com
سایت نشر آفتاب
www.aftab.opersian.com
سایت آمازون
https://www.amazon.com/s/ref=nb_sb_noss…
سایت چاپخانه
https://www.createspace.com/7196272‎

 

26/05/2017 at 10:13 بیان دیدگاه

فیلم ‹بانو مکبث از ناحیه متسنسک› بر اساس داستان کوتاهی به همین نام از نیکلای لسکوفس (Nikolaj Leskovs)، چاپ ِ سال 1865؛ ترکیبی‌ست از سه شخصیت ِ ادبی: شخصیت قدرت‌طلب ِ نمایش‌نامه‌ی شکسپیر، زن ِ داستان ِ دی‌.اچ.لارنس که شور ِ کام‌خواهی با یک کارگر دارد و زن ِ جادوگر ِ اوریپید که از انتقام‌جویی فرزندان ِ خود می‌کشد. این سه زن – بانو مکبث، کنستانس چاترلی و مده‌آ – با زیرپا گذاشتن ِ مرز و اعتراض به هنجارهای مسلط به هم نزدیک‌اند. آن‌چه از دل ِ این شور برمی‌آید خطرناک است: آمیزه‌ای از عشق، سکس و خشونت.

بانو مکبث

17/04/2017 at 01:15 2 دیدگاه

آری، ما آشوب‌گریم

جان برجر/ John Berger (5 نوامبر 1926-2 ژانویه 2017): آری، ما آشوب‌گریم

john-berger

جان برجر در 85ساله‌گی، پس از جراحی آب مروارید می‌گفت: دارم رنسانس ِ بینایی تجربه می‌کنم.

مردی که پنجاه سال ِ تمام به هنر ِ تماشا پرداخته بود، احساس می‌کرد در یکی از نگاره‌های ورمیر بیدار شده است، ‹جایی که همه‌چیزی پوشیده است از شبنمی جان‌بخش.› با دوست کاریکاتوریست‌اش سلجوق دمیرل (Selçuk Demirel) مقاله‌ای نوشت: ‹دو چشم، که پرده‌هاش را اکنون برداشته‌اند می‌توانند شگفتی ثبت کنند. از نو و دوباره.› تا دم ِ مرگ به نوشتن ادامه داد.

تاریخ‌شناس هنر بود که که به رنگ ِ دیدن می‌پرداخت، ‹تنها چیزی که درباره‌ش می‌توانم بنویسم.› به شانزده ساله‌گی از مدرسه شبانه‌روزی گریخت، به آکادمی هنر رفت. نگارگر و آموزگار طراحی شد، اما جان ِ ناآرام داشت و دوپهلویی ِ هنر نگارگری تاب نمی‌آورد. در بیست و پنج‌ساله‌گی شد ناقد هنر. ده سال در گاه‌نامه‌ی انگلیسی New Statesman  نقد هنری می‌نوشت. چرخه‌ نوشته‌هایWays of Seeing  برای بی‌بی‌سی فراموش ناشدنی است.

‹باید خودمان را در برابر عشق بی چون و چرا به هنر حفظ کنیم.› صریح بود و شیفته و متعهد به کار. ناملموس بودن ِ هنر، هنر ِ دینی، موزه‌های نمایش‌گاه ِ کار هنری به عنوان اشیای مقدس، میراث ِ ملی فرهنگی و مایملک ِ طبقه‌ی برگزیده نمی‌پسندید. برجر با این ایده‌ی نادرست که هنر در وهله‌ی نخست چیزی باارزش برای تملک است، موافق نبود. ‹پس از بسته شدن نمایش‌گاه، نگهبان می‌گذارند جلوی در.›

جان برجر مقاومت می‌کرد در برابر سلسله‌مراتب، همه‌ی شکل‌های سلسله مراتب. هرکسی را که باور داشت به سلسله مراتب، به سخره می‌گرفت: ‹We share winks. آشغال ِ جهان را بی چون و چرا می‌پذیریم و برای هم قصه می‌بافیم که حالا چگونه ادامه دهیم. با هم توطئه می‌کنیم. آری، ما آشوب‌گریم.› از جمله با نگارگر و تندیس‌ساز سوییسی، جاکومتی توطئه کرد که زندگی‌ش را ‹زندگی ِ واقعی ِ یک نگارگر› می‌دانست و نیز با سوزان سونتاگ ِ نویسنده و کنش‌گر سیاسی. با او هم‌نظر بود در شور ِ تماشای ِ تصویر، سپری در ستیز برای تماشای ِ آگاهانه. گفت‌ وگویی داشت با سوزان سونتاگ در کانال 4 درباره‌ی روایت داستان و دیدگاه درباره‌ی تخیل. دیدگاه ِ او درباره‌ی نقش مردم/بیننده ماندی خواهد بود: ‹به این باور دارم که همه‌ی داستان‌ها اکون باید ناتمام بمانند، که خواننده باید با گزیدن بخشی از زندگی خود آن را به آخر برساند. داستان ِ کامل هم‌خوان نیست با زمانه‌ای که در آن هستیم.›

سال 1972 برای رمان G جایزه‌ی بوکرپرایز دریافت کرد. دادن این جایزه به او در انگلستان آشوب به پا کرد. برجر پول جایزه، ‹پول خون› را با سیاهان جنبش ِ اعتراضی Black Panthers قسمت کرد. جنبشی که مهاجران هند غربی بخش زیادی از آن را تشکیل می‌دادند. ‹می‌خواستم نشان بدهم که شرکت‌هایی چون Booker-McConnell، از حامیان مالی جایزه، سهم زیادی دارند در استثمار کشاورزان نیشکر هند غربی.› بخش دیگر پول را صرف شهادت برای کارگران مهاجر کرد، ‹بزرگ‌ترین چالش سده‌ی بیستم یافتن ِ راهی‌ست برای نوشتن از انسان‌هایی که خود نمی‌تواننددتجربه‌شان را بنویسند.› از دید او کارگران مهاجر نه تنها مهم‌ترین مُهره در نظم کاپتالیستی، که به ویژه ‹نمونه‌ای از شکل ی نوی استثمار در سده‌ی بیستم‌اند.› سال 1976 کتاب A Seventh Man: Migrant Workers in Europe را منتشر کرد با این امید که بتواند ‹صدایی› باشد از نویسنده‌ای که بتواند رنج ِ کارگران میهمان در اروپا را بازگو کند. برجر، با همه‌ی تواضع‌اش یکی از شریف‌ترین صداهای نسلی از نویسنده‌گان متعهد است.

باشد تا صداش با خواندن کتاب‌هاش بیش‌تر شنیده شود.

11/01/2017 at 10:40 بیان دیدگاه

دره‌ی وهمی

https___blueprint-api-production_s3_amazonaws_com_uploads_card_image_9951_DonaldTrumpEyes

دره‌ی وهمی

 

عکسی می‌بینیم در اینترنت از دونالد ترامپ، که شکل ِ خُردی از دهان‌اش را گذاشته‌اند جای دو چشم. شوخی این‌ است که هیچ تفاوتی با اصل ِ عکس ِ بی دست‌کاری نمی‌بینی.

چشم‌های بسته درست مثل ِ دهان ِ بسته‌اش است (بسته‌بودن دهان ِ این آدم از دم‌های استثنایی روزگار است). تصویری نفرت‌انگیز از این آدم (؟) که ماه‌هاست موفق نمی‌شوم از جلوی چشم دور کنم.

تنها یک دوست می‌شناسم که دوری گزیده است از انبار اطلاعات ِ اینترنت و نفرت ِ تحسین‌انگیز و رشک‌انگیزی دارد از خبرهای رقابت نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری امریکا. باقی دوستان نظاره‌گر نمایش ِ ضد ِ ‹خانه‌ی پوشالی/ House of Cardsچرخه‌ی تله‌ویزیونی پربیننده منظورم است-‹ هستند. نه تنها خود ِ ترامپ دل به هم زن است و هرچه وابسته به این میلیاردر بی‌هوده، که همه‌ی نمایش انتخاباتی ِ پر از جنجال دل‌به‌هم‌زن است؛ مثل ِ خوردن یک کیلو نان خامه‌ای از پس ِ پُرسی پر و پیمان چلوکباب.

یکی از عکس‌های خانوادگی ترامپ بدجوری چشم‌ام را گرفته. عکسی است شبیه تندیس‌های مومی ِ موزه‌ی مادام توسو: دو پسرش اریک و دونالد ِ پسر چون دو تندیس مومی با موهای شانه کرده به پشت سر و کت و شلواری که زار می‌زند به تن؛ دخترش ایوانکا با پستان‌های درشت ِ سیلیکون ِ چسبانده به سینه؛ همسرش ملانیا که پوست صورت‌اش چند سانتی‌متر بالاتر از چهره‌ی عادی‌ش کشیده شده؛ عروس‌هاش، بلوند با کفش‌های پاشنه بلند و آماده‌ی بارورشدن چون دو ونوس! دکمه‌ی صفحه کلید را که فشار دهم می‌رسم به سلفی ِ دست‌کاری و رتوش شده‌ی جوان‌ترین دختر ترامپ –تیفانی- در اینستاگرام که انگار عروسک باربی است با مرگاخُشکی یا جمود نعشی -Rigor mortis-. دوباره که فشار دهم عکسی می‌آید از اریک و دونالد پسر با لباس شکار، ایستاده کنار ِ جسد کشته‌ی یوزپلنگ و پا گذاشته بر جسد بوفالو.

حسی پنهانی به من می‌گوید این خانواده‌ی ترامپ جعبه‌ای فلزی جای قلب دارند. دستگاه خُردی که در پنهانی‌ترین هزارتوها به دست استاد ِ رُبات ساز ِ بدجنس و ذاتی اختراع شده براشان. شکل ِ انسانی دارند، اما آن‌قدرهم به انسان شبیه نیستند. لباس پوشیدن‌شان، حرکات‌شان، حالت چهره‌شان و همه چیزشان به دره‌ی وهمی – uncanny valley– می‌ماند، بس دورتر از خیال ِ عروسک‌های واقعی، دلقک و فیلم‌های دیوید لینچ.

گفتم عروسک. آخر هفته‌ی گذشته فیلم «انومالیسا/ Anomalisa» را دیدم. فیلمی که فیلم‌نامه‌اش را چارلی کاوفمان نوشته – همان نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ی فیلم‌های «جان مالکوویچ بودن» و «اقتباس»  و کارگردان فیلم «سینکدوک نیویورک».

انومالیسا با فن stop-motion ساخته شده. هرچیزی که می‌بینی واقعن به شکل مینیاتوری ساخته شده و هر حرکتی در واقعیت از صدها تصویر با تفاوت اندک تشکیل شده است. کار طاقت‌فرسایی باید باشد ساختن‌اش: 24 تصویر در ثانیه. سازندگان این فیلم یک ساعت و نیمه می‌توانستند 48 تصویر در روز بسازند؛ یعنی دو ثانیه از فیلم. هر حرکت جزیی،  با نهایت دقت به صحنه آورده شده. خود ِ این کار را شکل ِ بزرگی از مقاومت می‌دانم.

انومالیسا درباره‌ی مایکل استون است، نویسنده‌ی کتابی درباره‌ی احترام به مشتری. از لس‌آنجلس به سینسیناتی می‌رود تا در کنفرانسی سخن‌رانی کند. این آدم بدجوری خسته کننده است. با دل‌خوری از پنجره‌ی هواپیما بیرون را می‌نگرد، با دل‌خوری می‌نشیند تو تاکسی، با دل‌خوری سیگار آتش می‌زند. پس از پنج دقیقه می‌دانی با آدم بس تنهایی طرفی که دچار بحران است.

به هتل که می‌رسد زنگ می‌زند به همسرش تا بگوید سالم رسیده است. اندکی بعد به زن محبوب سابق‌اش زنگ می‌زند که در سینسیناتی زندگی می‌کند. تازه متوجه می‌شوم چرا جهان این فیلم که به راستی خیلی ساده است، این‌همه نفس‌گیر است: همه، جز مایکل، صدا و چهره‌ی شبیه به هم دارند. دوزخ ِ مایکل به دوزخ ِ سارتر می‌ماند: دوزخی بدون ِ دیگران.

خیلی وقت بود فیلمی این همه انسانی ندیده بودم. نه از این‌که عروسک‌ها به انسان شبیه‌اند – به عکس خیلی‌هم به عروسک شبیه‌اند- بلکه از آرزوی بزرگ مایکل در جدا بودن، متفاوت بودن، دیگر بودن.

رای دهندگان به ترامپ رای می‌دهند، زیرا باور دارند او صدای دیگری دارد و چهره‌ای دیگر. باور دارند که او می‌تواند نظم حاکم را از میان بردارد (فعلن نمی‌توانم انکار کنم) و این‌که می‌تواند «نظمی نو دراندازد». تراژدی این است که ترامپ جهانی پیش چشم دارد که تفاوت‌ها از میان برداشته شده‌اند، تفاوت‌ داشتن مجازات دارد و برابری یعنی بزرگ‌ترین پیروزی. بعد هم‌این ترامپ می‌ایستد و عکس خانوادگی می‌گیرد. خانواده لبخند ِ عروسک مومی بر لب، رو به روی لنز دوربین. براشان چه فرقی می‌کند اگر واقعی نیستند؟ جهان‌شان خیلی وقت است که وجود دارد.

10 ژوئن 2016

11/06/2016 at 04:02 بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


گاه‌شمار

فوریه 2018
د س چ پ ج ش ی
« ژانویه    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728  

Posts by Month

Posts by Category