پرده‌ی پندار می‌باید درید

بسیار کسان پس از جنگ جهانی دوم از خود پرسیده‌اند چه شد که مردم ِ سرزمین گوته، بتهوون و کانت چنین بربریتی از خود نشان دادند؟ فکر نکنم اکنون به آن اندازه بسیار باشند کسانی که چنین بپرسند درباره‌ی شکست یا احساس ِ شکستی که در امریکا روی داده. ایالات متحده همیشه کشوری بوده است که رنگین‌نامه ارزشی بیش از والت ویتمن داشته، دلقکی چون لیبریس (Liberace) بیش از لئونارد برنشتین هوادار داشته و پدیده‌ای چون دونالد ترامپ بس بیش‌تر از مارتین لوترکینگ. نژادپرستی، کاپیتالیسم و سکسیسم از ارزش‌های سنتی جمهوری امریکا به شمار می‌آیند. این‌همه بُهت و شگفتی در رفتار رییس جمهوری تازه برای بازگرداندن ارزش‌های سنتی، در پرتو تاریخ ِ کشور بی‌هوده و ناحق می‌نماید.

برویم سراغ ادبیات ِ همان کشور.

amrika-hargez

Advertisements

03/03/2017 at 06:09 بیان دیدگاه

سپنتا

نشر آفتاب منتشر کرد:
سپنتا
رمان
کوشیار پارسی

2
روایت از گوشه‌ای از زندگی جوانی از نسل دوم تبعیدیان. در کشوری اروپایی زاده شده و رشد کرده. به خبرنگاری و ‏عکاسی با گرایش عکاسی از جنگ رو آورده. تنها پسر ِ زوجی‌ست که ناخواسته صاحب فرزند شده‌اند. پدر و مادرش از هم ‏جدا شده‌اند‎.‎
روایت رابطه‌ی بد این جوان نسل دوم با پدر و هم‌زمان جست و جوی گذشته‌ی پدری که سال‌ها از او فاصله گرفته است‎.‎
روایت جست و جوی هویت. هویت همه‌ی کسانی که در چند روایت در هم پیچیده نقش دارند. از نزدیکان گرفته تا معشوقه‌ی ‏پدر و خبرنگاران جنگ که از هر چیزی پلکان می‌سازند برای رسیدن به مقصود و حتا پدر بیمار راوی را نیز مصون ‏نمی‌گذارند‎.‎
راوی، بی که بداند، هویت ِ خود را می‌جوید. آن‌قدر در گذشته‌ی پدر می‌کاود تا خود می‌شود او‎.‎
نیز روایتی عاشقانه و اجتماعی با گوشه‌ی چشمی به روی‌دادهای سیاسی در دیاری که شوربختانه انسانیت نیز چون خدا ‏مرده است‎.‎
‎ ‎سپنتا، رمانی است که با نقد ِ ذهنی شخصیت‌ها و رفتارشان، به نقد ِ روی‌دادهای سیاسی در جهان ِ درگیر ِ جنگ می‌پردازد. ‏جنگ با سلاح برای قدرت و ثروت و جنگ ذهنی افراد برای بقا. هر کدام به شکلی، بی که داوری در میان باشد از سوی ‏راوی. راوی خود یکی از آن‌هاست

 

قیمت: 14 دلار آمریکا
برای خرید کتاب می‌توانید به سایت‌های زیر مراجعه کنید
بهترین و ارزان‌ترین راه تهیه کتاب ارسال ایمیل است به نشر آفتاب است. ‏‎ ‎
aftab.publicaton@gmail.com
سایت نشر آفتاب‎.‎
www.aftab.opersian.com
سایت ‏‎ Create Space ‎
www.createspace.com/6910227‎
سایت آمازون
www.amazon.com

07/02/2017 at 10:55 بیان دیدگاه

شماره 18 از دفتر: چشم‌اندازهای خوش

شماره 18 از دفتر: چشم‌اندازهای خوش                شعری از: ایلیا لئونارد فایفر  (Ilja Leonard Pfeijffer)

 

وعده‌ی شب داده بودند به من، پُر از منجوق‌

چون پولک بر پیراهن ِ درخشان ِ ستارگان،

باله‌ی نمایشی و کاغذافشانی ِ اسکناس بر صحنه.

وعده‌ی روز داده بودند به من، به سپیدی ِ آرد،

خنک چون شب، با آب ِ رایگان از آسمان، به سرمای برف.

و این شایعه پراکنده بودند که زمین ِ سرخ ِ پُر تَرَک

سبز است، که گیاه از صخره‌ها می‌روید،

که شهر می‌تواند باغی باشد پُر از گل ماهور.

وعده‌ داده بودند که با کفش چرم اصل

چون شاه‌زاده‌ای میان گاوها راه خواهم رفت

گاوانی به چربی ِ کرگدن که در چراگاه‌ها ماغ می‌کشند

تا که کسی دندان فرو کند بر گوشت ِ لُخم‌شان.

من اما نیمی‌ش را باور کردم. دیوانه که نیستم.

دنبال ِ افسانه نبودم. برای پول رفتم،

که در سفر ده‌ها بار شمردم

به همه‌ی واحدها که به فکرم می‌رسید.

می‌خواستم به مادرک‌ام ماشین رخت‌شویی هدیه بدهم،

تا انگشتان خمیده‌اش بتوانند بازی کنند

با موهای طلایی کودکی که می‌ساختم از کلوخ ِ خاک ِ ناب.

وعده‌ هم داده بودند که بی درنگ

می‌توانم حقوق‌ام را از باجه بگیرم،

همان‌جا که ساعت رولکس و ماشین روباز برای‌ام بود،

جزیی جداناشدنی از زندگی نوی من،

همان‌جا که همه چیزی به وقت است و

از اندیشه‌های کهنه با بوق و کرنا پیشی می‌گیرند.

کامیابی. این می‌خواستم. از این رو

پول دادم به عُمَر با آن وانت قراضه،

تا در زیر آن چون جیوه‌ی نامریی بگریزم

از تل‌ماسه‌های مالی سوی امیرنشین‌های آبی ِ شمال،

که برای ته سیگاری آدم می‌کشند.

پول دادم برای آب و طایر ماشین،

که بی نوشیدن ِ آب جویدم.

پول دادم تا جایی کسی پی‌ام بیاید یا که نه

تا با اندکی پول ِ بیش‌تر زمین مین‌گذاری در شب ببینم.

دیدم آن‌جا که ده مرد ِ  بی دست و پا در بیابان بر زمین نهاده شدند.

آخر عُمَر گفته بود وگرنه بالگردها خواهند رسید

برای بریدن ِ رویاها با بال‌هاشان تا بازگرداندن ِ بی بخت‌مان.

به هر راه‌بندی دیدم گور ِ بی نام ِ خود،

هر شن‌ریزه، هر ترسی، شگردی بود پوشیده تا پرداخت ِ بیش‌تر.

جان ِ سیاه‌ام می‌دانست که خواهم رسید.

باید. آن‌سو آن‌جا بود. آن‌جا بود زندگی

که می‌توانستم به مادر علیل‌ام ببخشم.

هر ماه سیصد تا می‌فرستادم.

باید بسنده باشد برای اجاره‌ی خانه‌ای به‌تر

با روشنایی واقعی و آب لوله‌کشی.

بعدها خواهم‌اش برد به دیسنی‌لند.

اما قایق از افریقا به هولیوود هم می‌رود؟ دریا.

دیدم دریا را از پس ِ ماه‌ها مردن.

سوار قایق بادی نارنجی شدم که باید پول می‌دادم براش.

پول کافی نبود برای رسیدن و تعدادمان زیاد بود.

موتور داغان خاموش شد در دریای پهناور و دبه‌ی آب‌مان خالی بود.

برای ته مانده‌ی آب دعوا کردیم.

و زیر آفتاب ِ بی‌رحم، همه‌ی سراب‌های قاره‌ای به سراغ‌ام آمد

که هر کسی در آن عادلانه به زیر باران می‌دود

زیرا آن‌جا مردم‌سالاری بخت ِ خوش آفریده.

نزدیک ِ آن‌جا رسیدم، داشتم‌ لمس‌اش می‌کردم.

وعده داده بودند آن کشور ِ آشغال و نه دریا را.

اما دریا مرا ربود از خاک.

آخر غیرقانونی‌ست که سیاه رویا ببافد.

و نیمه جان که باشی، ماهی‌گیری خواهد آمد

که در برابر ِ قانون مثل ِ مرده است.

آن‌که سیاه نجات دهد، می‌شود آدم‌پران که باید زندانی شود.

تاریخ نگاران مرا بختﹾ‌جو  می‌نامند.

کاش می‌شد که برسم به آن.

می‌خواستم باشم. دوست داشتم اجازه داشته باشم.

اما اکنون دریا می‌بینم با چشمان مُرده‌ام.

2015

 

31/01/2017 at 09:01 بیان دیدگاه

آری، ما آشوب‌گریم

جان برجر/ John Berger (5 نوامبر 1926-2 ژانویه 2017): آری، ما آشوب‌گریم

john-berger

جان برجر در 85ساله‌گی، پس از جراحی آب مروارید می‌گفت: دارم رنسانس ِ بینایی تجربه می‌کنم.

مردی که پنجاه سال ِ تمام به هنر ِ تماشا پرداخته بود، احساس می‌کرد در یکی از نگاره‌های ورمیر بیدار شده است، ‹جایی که همه‌چیزی پوشیده است از شبنمی جان‌بخش.› با دوست کاریکاتوریست‌اش سلجوق دمیرل (Selçuk Demirel) مقاله‌ای نوشت: ‹دو چشم، که پرده‌هاش را اکنون برداشته‌اند می‌توانند شگفتی ثبت کنند. از نو و دوباره.› تا دم ِ مرگ به نوشتن ادامه داد.

تاریخ‌شناس هنر بود که که به رنگ ِ دیدن می‌پرداخت، ‹تنها چیزی که درباره‌ش می‌توانم بنویسم.› به شانزده ساله‌گی از مدرسه شبانه‌روزی گریخت، به آکادمی هنر رفت. نگارگر و آموزگار طراحی شد، اما جان ِ ناآرام داشت و دوپهلویی ِ هنر نگارگری تاب نمی‌آورد. در بیست و پنج‌ساله‌گی شد ناقد هنر. ده سال در گاه‌نامه‌ی انگلیسی New Statesman  نقد هنری می‌نوشت. چرخه‌ نوشته‌هایWays of Seeing  برای بی‌بی‌سی فراموش ناشدنی است.

‹باید خودمان را در برابر عشق بی چون و چرا به هنر حفظ کنیم.› صریح بود و شیفته و متعهد به کار. ناملموس بودن ِ هنر، هنر ِ دینی، موزه‌های نمایش‌گاه ِ کار هنری به عنوان اشیای مقدس، میراث ِ ملی فرهنگی و مایملک ِ طبقه‌ی برگزیده نمی‌پسندید. برجر با این ایده‌ی نادرست که هنر در وهله‌ی نخست چیزی باارزش برای تملک است، موافق نبود. ‹پس از بسته شدن نمایش‌گاه، نگهبان می‌گذارند جلوی در.›

جان برجر مقاومت می‌کرد در برابر سلسله‌مراتب، همه‌ی شکل‌های سلسله مراتب. هرکسی را که باور داشت به سلسله مراتب، به سخره می‌گرفت: ‹We share winks. آشغال ِ جهان را بی چون و چرا می‌پذیریم و برای هم قصه می‌بافیم که حالا چگونه ادامه دهیم. با هم توطئه می‌کنیم. آری، ما آشوب‌گریم.› از جمله با نگارگر و تندیس‌ساز سوییسی، جاکومتی توطئه کرد که زندگی‌ش را ‹زندگی ِ واقعی ِ یک نگارگر› می‌دانست و نیز با سوزان سونتاگ ِ نویسنده و کنش‌گر سیاسی. با او هم‌نظر بود در شور ِ تماشای ِ تصویر، سپری در ستیز برای تماشای ِ آگاهانه. گفت‌ وگویی داشت با سوزان سونتاگ در کانال 4 درباره‌ی روایت داستان و دیدگاه درباره‌ی تخیل. دیدگاه ِ او درباره‌ی نقش مردم/بیننده ماندی خواهد بود: ‹به این باور دارم که همه‌ی داستان‌ها اکون باید ناتمام بمانند، که خواننده باید با گزیدن بخشی از زندگی خود آن را به آخر برساند. داستان ِ کامل هم‌خوان نیست با زمانه‌ای که در آن هستیم.›

سال 1972 برای رمان G جایزه‌ی بوکرپرایز دریافت کرد. دادن این جایزه به او در انگلستان آشوب به پا کرد. برجر پول جایزه، ‹پول خون› را با سیاهان جنبش ِ اعتراضی Black Panthers قسمت کرد. جنبشی که مهاجران هند غربی بخش زیادی از آن را تشکیل می‌دادند. ‹می‌خواستم نشان بدهم که شرکت‌هایی چون Booker-McConnell، از حامیان مالی جایزه، سهم زیادی دارند در استثمار کشاورزان نیشکر هند غربی.› بخش دیگر پول را صرف شهادت برای کارگران مهاجر کرد، ‹بزرگ‌ترین چالش سده‌ی بیستم یافتن ِ راهی‌ست برای نوشتن از انسان‌هایی که خود نمی‌تواننددتجربه‌شان را بنویسند.› از دید او کارگران مهاجر نه تنها مهم‌ترین مُهره در نظم کاپتالیستی، که به ویژه ‹نمونه‌ای از شکل ی نوی استثمار در سده‌ی بیستم‌اند.› سال 1976 کتاب A Seventh Man: Migrant Workers in Europe را منتشر کرد با این امید که بتواند ‹صدایی› باشد از نویسنده‌ای که بتواند رنج ِ کارگران میهمان در اروپا را بازگو کند. برجر، با همه‌ی تواضع‌اش یکی از شریف‌ترین صداهای نسلی از نویسنده‌گان متعهد است.

باشد تا صداش با خواندن کتاب‌هاش بیش‌تر شنیده شود.

11/01/2017 at 10:40 بیان دیدگاه

اکنون که جهان انتخابات را باخت

اکنون که جهان انتخابات را باخت

ایلیا لئونارد فایفر (Ilja Leonard Pfeijffer) شاعر و نویسنده‌ی هلندی از پس سرانجام انتخابات امریکا این چامه- نثر را نوشت که در روزنامه NRC  (هلند)، جمعه 11 نوامبر 2016 منتشر شد.

 

اکنون که جهان انتخابات را باخت، می‌توانی بگویی که تازه همین دم زاده شده‌ای به روزگار ِ خوش ِ غیرقابل پیش‌بینی که خوشامدی به واقعیت نیست، اما واقعیت دوست داشته می‌شود، واژگان زیبا واژگان زیبا بودند، که دست ِ بالا منجر می‌شوند به اشاره‌ای زیبا، اما هیچ کسی جرأت نداشت پا پیش بگذارد و پشت کند به چهره‌ی دروغین ِ واژگان زیبا، و آن‌گاه که اوضاع ِ همه چیزی خراب بود، و تو می‌اندیشیدی یک زمانی اندکی به‌تر خواهد شد، چون باید که بشود آخر.

بگذار امید رو بیاورد به ما، به نزدیکی ِ دوزخ.

چهره‌های خشمگین کین‌خواهی کردند از رویاهای ساختاربندی ِ پرتردیدمان.

نادانی تردیدهامان را به زیر پا لِه کرد.

زبان درازی دُم خود گاز گرفت و حق ِ نظر شد اراجیف ِ آبکی.

اکنون که مائده‌های مردم‌سالاری چون گاز ِ سمی به سنگرهامان می‌وزد،

می‌توانی یک بار شده بگویی چه دوست می‌داشته‌ای.

اصول تق و لق‌ات را می‌گذارم تو قوطی.

گوسفندواره‌گی‌ت که خود از تَه ِ دل نگزیدی،

پنهان می‌کنم به زیر زمین ِ کوارتت سازهای زهی‌ت.

و باورت به گوش دادن را جایی می‌گذارم که کسی نتواند پیداش کند.

لباس گرم بپوش، رفیق ِ من.

زمستان می‌رسد، گو که حق تو زمستان نبوده است.

ساکت باش، زیاد نیندیش، یا بیندیش بسیار به گذشته و خواهش می‌کنم از من نپرس چه می‌توانیم کرد.

چون فریادی در گلو خفه که می‌تواند جاری شود،

چون زبان ِ والا که در سراشیب می‌تواند بایستد،

چون آغوش ِ  قافیه که می‌تواند از جنگ جلو گیرد،

چون نابودی که رویا پشت می‌کند به آن،

می‌نویسم این شعر ِ مقاومت را برای تو

و رویای زمانی می‌بافم که کاری از دست‌مان برآید.

 

29/12/2016 at 09:57 بیان دیدگاه

هنگام هدر دادن وقت نیست

چه می‌شود که آدمی یک‌باره آغاز می‌کند به کشتار ِ کور؟ تکلیف ما با تصویر ِآدمی چیست؟ حالا دیگر چه باید کرد؟

پنج نویسنده‌ی فرانسوی واکنش نشان داده‌اند به پیامدهای ترور در کشور:

Alain Blottiére: Comment Baptiste est mort, Gallimard

Lauren Gaudé: Écoutez nos défaites, Actes Sud

Fouad Laroui: Ce vain combat que tu livres au monde, Julliard

Mohamed Nedali: Évelyne ou le Djihad?, L’aube

Laurance Tardieu: Á la fin le silence, Seuil

هنگام هدر دادن وقت نیست

27/12/2016 at 21:39 بیان دیدگاه

دو شعر از شاعر نفریده، شارل بودلر

موقعیت ِ شارل بودلر (1821-1867) جهانی فاصله دارد از شرایط زندگی روزمره. بودلر شده است نماد و نمونه‌ی ‹شاعر نفریده /poète maudit ‹.  مفهوم ‹شاعر نفریده› به سال 1884 به وجود آمد که پل ورلن گزیده‌ای از شعرهای شاعران نفریده در سده‌ی نوزدهم منتشر کرد. بودلر، آرتور رمبو، تریستان کوربیر (Tristan Corbière)، ژرار د نروال (Gérard de Nerval)، استفان مالارمه و کومته لوتریامون از جمله‌ی شاعران نفریده در این گزیده بودند. شاعر نفریده، بیرون از اجتماع قرار می‌گرفت، ارزش و معیارهای بورژوازی را به سخره می‌گرفت، ویران می‌کرد قداست ِ خانه را، زیاده روی می‌کرد در گرایش‌های کام‌خواهانه، فن‌های شناخته‌ی ادبی نادیده می‌گرفت، مواد مخدر مصرف می‌کرد، به زندگی بی‌اعتنا بود و در جوانی نیز می‌مرد.

بودلر به تمامی در این شرح می‌گنجد. سرگذشت او مصرف مواد مخدر است، فقر و بدهکاری، زندگی عاشقانه‌ی پرماجرا و سخت، بیماری (سفلیس) – اما شخصیت ادبی بودلر به دلیل نوگرایی‌ش بود که شهرت یافت. انتشار دفتر ِ جنجالی ‹گل‌های رنج› (1857) گامی نو بود در شعر.

دفتر گل‌های رنج خود حکایتی دارد. چند شعر از نخستین چاپ به دلیل هرزه‌درایی ممنوع شد. ممنوعیتی که در فرانسه‌ی آزاد به سال 1949 برطرف شد. بودلر همه‌ی زندگی کوتاه‌اش روی مجموعه‌ای گذاشت که چون شعر خودش است. نسخه‌ی نهایی این دفتر دربرگیرنده‌ی 151 شعر است.

شارل بودلر

12/12/2016 at 11:53 2 دیدگاه

نوشته‌های پیشین نوشته‌های تازه‌تر


دسته‌ها

  • Blogroll

  • Feeds